آيا زن رهبر مي شود؟
(بررسي رهبري زن از
منظر اسلام و حقوق بشر)
محمد اسحاق فياض
جان استوارت ميل:
زير دست قرار دادن
يك جنس به طور قانوني براي جنس ديگر، اشتباه محض است كه به يكي از موانع اصلاح
انسان تبديل شده است.
(انقياد زنان ص
427)
فهرست مطالب
-مقدمه
1- رهبري زن از ديد گاه اسلام
1-1جايگاه زن
در تصوير فقهاي سنتي
2-1- نقد و بررسي
الف-نقش زمان و مكان در فهم متون ديني
ب- دلايل قوام به معني سر پرستي
اول- تعابير مختلف واژه قوام
دوم-فضل
سوم- صدر و ذيل آيه
3-1 - دلايل رهبري
زن در جامعه اسلامي
الف- تساوي زن و مرد در انسانيت
اول: تساوي در آفرينش
دوم:تساوي در
پاداشها و كسب فضايل انساني
سوم:تساوي در
دانش اندوزي
چهارم: تساوي در
مشاركت اجتماعي
ب_رشدعقلي
و توانايي هاي زنان امروز
ج- اطلاق دلايل رهبري
سياسي زن
د- دلايل نقلي علماء پيرامون رهبري ديني
ح: نمونههاي رهبري زن در جامعه اسلامي:
2- رهبري زن از ديد گاه
حقوق بشر
الف: اومانيسم بستر تولد حقوق بشر
ب- انقلاب هاي
آمريكا و فرانسه، پايه گذار اصول حقوق بشر
ج-
اعلاميه جهاني حقوق بشر
3- رهبري زن در قانون اساسي افغانستان
4-چالشهاي رهبري
زن
اول:
تشكيل احزاب سياسي
دوم:قدرت
اقتصادي
5-نتيجه
فهرست منابع و مآخذ
……………………………………………………………………………………………………………..
مقدمه :
اين نوشته «رهبري زن » را به بحث مي گيرد و
اين سئوال را مطرح مي كند كه مسئله رهبري زن چيست؟ آيازن رهبر ميشود؟
سئوال دوم تنه اصلي نوشته است و مراد از سئوال
اول مشاركت و حضور زن در قدرت سياسي و قبضه كردن راس هرم قدرت در جامعه مي باشد كه
از آن به رهبري سياسي مي توان تعبير كرد.
هرچند كه
واژه«رهبري»مفهوم گسترده اي را دربر دارد كه مي تواند علاوه بر رهبري سياسي شامل
رهبري ديني و مذهبي نيز گردد. رهبري ديني در گذشته شامل اجتهاد در شيعه و مقام
افتاء در مذاهب اهل سنت مي گرديد اما با گسترش جنبش هاي اسلامي و پيروزي آن در
برخي كشورهاي مسلمان، عملا رهبري سياسي و ديني با هم ممزوج گرديد ه است، هردو
مفهوم مباحث گسترده اي را به همراه دارد كه سعي مي گردد به اندازه گنجايش اين
نوشته بدان پرداخته شود. به هرحال منظور از رهبري زن، كسب قدرت سياسي و بدست آوردن
بالاترين هرم قدرت سياسي در جامعه است. واين سئوال را پاسخ مي دهد كه آيا زن
ميتواند به چنين مقامي دست پيدا كند يانه؟
مشاركت زنان در
قدرت سياسي پديده تكراري و حل شده در جوامع غربي به شمار مي رود، زيرا آنان پس
ازرنسانس و پذيرش اومانيسم، تفاوتي بين زن و مرد قايل نيستند، هر چند كه مشاركت
سياسي زنان در غرب با فراز و نشيب ها و چالشهاي فراواني روبروبوده است و جنبش
آزادي زنان (فمينيسم) بعد از رنسانس پابه پاي گسترش علم و توسعه صنعتي، رشد يافته
و قدم به قدم با صبر و حوصله، اهداف فمينيستي خود را دنبال كرده اند، اما با كمال
تاسف بايد اذعان كرد كه زنان در اين كشور ها نيز از شانس كمتري براي كسب قدرت
سياسي برخوردار بوده اند و در عين حال مشاركت زنان در قدرت سياسي و حضور در دولت
در كشور هاي غربي كاملا پذيرفته شده و از نظر تئوريك چالشي را فراروي خود احساس
نمي كنند.
برع كس آن در
كشورهاي اسلامي، مسئله رهبري زن با چالشهاي فراواني روبروست، علما و روشنفكران
مسلمان برداشت هاي متفا وتي از متون ديني در مورد رهبري زن ارايه داده اند.آراء و نظرات آنان
بجاي اينكه گره از مشكلي بكشايد خود كلاف سردرگم ديگري را بوجود آورده و قضيه
«تئوريك رهبري زن» را در پرده ابهام فروبرده است، از اين جهت رهبري زن در جامعه
اسلامي هيچگاه از شفافيت لازم بر خوردار نبوده بلكه آراء و نظراتي كه در مورد
رهبري زن ارايه گرديده در تقابل هم قرار دارد. دو ديدگاه چند سده است كه هميشه با
هم تقابل داشته اند و آن دو عبارت است از« ديدگاه روشنفكرانه» و نوانديشانه نسبت
به اسلام و امور زندگي و« ديدگاه سنت گرايانه» از دستورات اسلام و اين خود پارا
دوكس«كهنه» و « نو» را در جوامع اسلامي پديد آورده و چند سده است كه مسلمانان
نتوانسته اند خود را از چنين چالش فكري برهانند، در فرايند چنيين پارادوكسي است كه
عده اي از اسلام گريزان شده و در برابر
مظاهر تمدن غرب سرفرود آورده و تسليم بي قيد و شرط گرديده اند و نيز عده اي از سنت
گرايان با فهم متحجرانه از دين، اسلام را دين شمشير و خشونت تفسيركرده اند و از
تروريزم سر در آورده اند.در اين ميان گروه سومي را نيز در جوامع اسلامي ميتوان
يافت كه با بهادادن به عقل و توجيه عقلاني برخي از متون ديني، راه براي تمدن جديد
و زندگي مدرن امروز بازكرده اند، آنان تلاش دارند تا متون ديني را با زمان تطبيق
بدهند. تطابق دين با زمان مباحث گسترده اي را به دنبال دارد كه در ميان چهار شيوه
معرفت ديني«عقل» فربهي بيشتري به خود مي گيرد و تمدن جديد را با آن توجيه مي
كند،از ميان اين ديدگاه ها «سنت گرايان» زن را نه تنها لياقت رهبري نمي دانند بلكه
بر انسان بودن او همانند يك مرد شك دارند و نوانديشان غرب گرا با رد متون و منابع
ديني به رهبري زن نگاه اومانيستي دارند و با اين منظر همه حقوقي را كه مردان به
عنوان انسان دارا مي باشند، زنان نيز از آن بر خوردار مي باشند و ديدگاه سوم با
استفاده از متون ديني و توجيه عقلاني، سعي دارد تا راه را براي رهبري زن در دنياي
مدرن امروز باز كند.
اما از آنجاييكه
جوامع اسلامي خود با چالش هاي متعددي دست به گريبانند، روشنفكران ديني كمتر به
قضيه رهبري زن پرداخته اند،آنان سعي دارند در قدم اول زنان مسلمان را از دام سنت
ها برهانند و از آداب و رسومي كه مانع رشد و آگاهي آنان مي شود و هيچ ربطي هم به دين ندارد برهانند و سپس سعي
دارند زنان مسلمان را به حقوق اسلامي و انساني آنان آگاه سازند تا با آگاهي لازم
بتوانند از حقوق خويش به دفاع بر خيزند، آنان يك رستاخيز زنانگي را انتظار مي
كشند كه زنان مسلمان با آگاهي كامل از حقوق و آزادي هاي شان، از اسارت سنت و آدابي
كه آنان را به اسارت مي كشانند، رهايي يابند.
در كشورهاي
جهان سوم، بويژه در كشورهاي مسلمان، تفاوت ديگري با كشورهاي پيشرفته نيز وجود
دارد، زنان در كشورهاي جهان سوم با آنكه آبشخور در سنت دارند، از نظر آمار بيشتر
از كشور هاي غربي در راس هرم قدرت قرار گرفته اند از قبيل خانم ها «اينديرا گاندي
» و« سونياگاندي» درهند «حسينه واجد» و «خالده بيگم» در بنگلاديش« بينظيربوتو» در
پاكستان و «كورازون اكينو» و« گلوريا آريو» در فليپين و...حضور آنان در راس هرم
قدرت، نه از بستر اومانيسم و قوانين رسمي دموكراتيك در كشورشان بوده بلكه ريشه در
سنتهاي رايج خانوادگي دارد. سيطره ي سلسله يك خانواده در يك كشور آنان را تا نوك
هرم قدرت بالا برده است، از اين جهت آنان نتوانسته اند تحول اجتماعي را به نفع
زنان در كشورهاي شان بوجود آورند. در همين كشورها سنت گراياني نيز با حكومت آنان
به مخالفت برخواسته اند و اين حاكمان زنانه بدون آنكه پاسخ قانع كننده به آنان
بدهند سركوب شان كرده اند.
اذعان دارم اين
نوشته نمي تواند به طور كامل مسايل و چالشهاي رهبري زن را در جهان امروز و بويژه
در كشورهاي اسلامي، بيان كند اما مي تواند تصوير كوچكي از نظرات، چالشها و
راهكارهايي را ارايه دهد و براي دانش پژوهان وخوانندگاني كه به دنبال آزادي و حقوق
زنان در جامعه افغاني هستند، مفيد باشد.
پس از سقوط نظام
طالبان و پايه ريزي نظام دموكراسي در كشور، حقوق و آزادي هاي زنان و مشاركت سياسي
آنان در قدرت، يكي از مسايل روز در افغانستان به شمار مي رود، زيرا قانون اساسي
جديد كشور براي مشاركت سياسي زنان افغان در قدرت زمينه هاي فراواني داده و نهاد
هاي بين الملي نيز بر مشاركت زنان در مقامات سياسي كشوري، تاكيد مي كنند. اما ايا
ساختار هاي اجتماعي وباورهاي سنتي چنين حقوق و آزادي هايي را بر مي تابد؟
براي حل چنين
پارادوكسي چه بايد كرد؟ اين نوشته با بررسي دو ديد گاه اسلام و حقوق بشر نسبت به
مشاركت سياسي و رهبري زنان، سعي دارد پاسخي هر چند كوتاه به اين سئوال بدهد.
محمد اسحاق فياض
17 قوس 1383- كابل
…………………………………………………………………………………………………………………………..
1-
رهبري زن از ديد گاه اسلام
طرح اين
موضوع نياز دارد تا در قدم اول جايگاه زن را در تصوير ذهني فقها و مفسران سنتي
روشن سازيم.
1-1جايگاه زن در تصوير فقهاي سنتي:
ازديد گاه فقها و
حكيمان سنتي مسلمان، زن موجودي نا قص العقل ، احساساتي و بي خرد است است. از
آنجاييكه عقل نقش اساسي در كمال انساني دارد، علماء و فقهاي سنتي به راحتي بر كامل
بودن انسانيت زن ترديد كرده اند و مردان را بر زنان به دليل كمال عقلي شان، برتري
داده اند، حتي دانشمند و فيلسوف مشهورمسلمان آقاي ملا صدرا در كتاب اسفار خود زن
را جزء چارپايان و حيوانات دانسته كه صورت انساني به خود گرفته است.شارح اين كتاب
به تفسير اين نكته پرداخته و بر درايت ملاصدرا آفرين گفته و توضيح داده كه حقا زن
جزء حيوانات است، اينكه به زن صورت انساني داده به خاطر آن است كه مردان بتوانند
از آنان بهره لازم جنسي را به نيكويي
ببرند.(1)
طبيعي است كه
در فرايند چنين تصويري وحشت ناك از زن هيچ گونه نقشي از زن در جامعه نمي توانيم
بيابيم، چه رسد به اينكه موضوع رهبري زن و مشاركت او را در قدرت سياسي به بررسي
بگيريم.
همين تفسير از
شخصيت زن در گذشته سبب شده است تا زنان از قضاوت، شهادت،اجتهاد،افتاء،رهبري
ومشاركت سياسي در جامعه اسلامي محروم بمانند. متاسفانه متون فقهي و تفسيري ما بر
اساس چنين بر داشتي از شخصيت زن نگاشته شده و قرون متمادي را در بر گرفته است.به
قول آيةالله شيخ فضل الله لبناني مجتهد شيعي:«سنت ها و عادات ما،فرهنگ جامعه را
پديد مي آورد و اين فرهنگ خودرا بر مردم تحميل مي كند و بستري را به وجود مي آورد
كه افكار و آراء مردم بر اساس آن شكل مي گيرد،زيرا عادات و سنت ها هويت اجتماعي
آنان را تشكيل مي دهد.»(2)
بدين ترتيب
ناقص العقل بودن زن در گذشته ميان فقها و مفسران سنتي به يك فرهنگ و هنجار ديني
تبديل شده بود كه همه چيز را با آن مي سنجيدند.
شيخ طوسي(460-385هق):«
هيچ كس نمي تواند قاضي شود مگر اينكه سه شرط اصلي را دارا باشد: علم،عدالت و كمال»
در مورد شرط سوم مي گويد:« قاضي بايداز دو جهت كامل باشد، يكي در خلقت و ديگري در
احكام، كمال در خلقت اين است كه بينا باشد و كمال در احكام بدين معناست كه بالغ و عاقل،
آزاد و مرد با شد، زن به هيچ وجه نمي تواند قاضي شود.»(3)
ابن قدامة از
علماء اهل سنت مي گويد:« زن ناقص العقل و ضعيف الراي است، اهل حضور در مجالس مردان
نيست و شهادت زنان حتي اگر هزار باشد، تاوقتي كه شاهد مردي همراه آنان نباشد،
پذيرفته نيست.»(4)
ابوالحسن ماوردي
(450هق)از فقهاي اهل سنت مي گويد:« زن نيز نمي تواند قاضي شود، چون براي احراز
مرتبه ولايت نقص دارد، هر چند بر خلاف نا بالغ بر گفته هايش تر تيب اثر داده مي
شود.»(5)
استد لال اين
بزرگواران فهم تفسيري است كه از متون برخي از آيات و روايات دارند كه بعضي آنها
عبارتنداز:
«. الرِّجَالُ
قَـوَّامُـونَ عَـلَـى النِّـسَـاءِ بِـمَـا فَـضَّـلَ اللّهُ بَـعْـضَـهُـمْ
عَلَى بَعْـضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ »(6) مردان سر
پرست و نگهبان زنانند به خاطر بر تري هايي كه خداوند براي بعضي نسبت به بعض ديگر
قرار داده است بخاطر انفاق هايي كه از اموال شان (در مورد زنان شان) مي كنند.
امام علي در خطبه
80 نهج البلاغة مي فرما يد:« معاشرالناس! انّ النساء نواقص الايمان، نواقص
الحضوظ، نواقص العقول ... و اما نقصان عقولهنّ فشهادة امرائتين كشهادة رجال واحد.»
مردم! زنان ناقص الايمان، نابرد بار و ناقص العقل هستند، اما اينكه ناقص العقل
هستند چون شهادت دوزن به جاي يك مرد است.(7)
و در نامه 14مي
فرمايد:« ولاتهيجوا النّساء و ان شتمن اعراضكم و سببن امراءكم فانّ هنّ ضعيفات
القوي و الا نفس و العقول.» بااذيت و آزار زنان را به هيجان نياوريد اگر چه
آنان به شما دشنام بدهند و متعرض آبروي شما گردند و به اميران تان بد گويي كنند،
زيرا نيروي جسمي، روحي و تعقل آنان ضعيف است.(8)
ابوبصير از امام
صادق(ع) نقل مي كند كه آن حضرت فرمود:« ابن عباس گفته است، به حوا خطاب شد كه
اي حوا، اكنون از بهشت بيرون برو!فقد جعلتك ناقصة العقل و لم اجعل من كنّ حاكما و
لم ابعث من كنّ نبيا.»به اين دليل از بهشت بيرون برو چون كه عقل ترا كم قرار دادم و از شما زنان كسي را حاكم قرار
نمي دهم واز ميان شما پيامبري بر نمي گزينم.(9)
از اين گونه
احاديث زياد است كه بسياري آنها از نظر سند ( طبق معيار هاي اسناد روايي اهل سنت و
شيعه) ضعيف است. اما مهمترين دليلي كه مرد را برزن بر تر مي دانند آيه «قوام»است
كه علماء و مفسران از متن آن برداشت هاي زير را كرده اند:
مرحوم طبرسي (548هق):« الرّجال قوامون علي
النساء، يعني مردان حاكم و مسلط بر زنان هستند، در تدبير، ادب،سخت كوشي و دانش
اندوزي، به خاطر «بما فضل الله بعضهم علي بعض»(به دليل برتري بعض بر بعض ديگر) هما
نا خداوند مردان را بر زنان ولايت داده اند به دليل آنكه مردان فضل بيشتري نسبت به
زنان به دليل دانش و عقل ونيك نظري و اداره، دارند.»(10)
شيخ
طوسي(460-385هق) از علماء بزرگ شيعه:« الرجال قوامون علي النساء به دليل ادب و
تدبر بر مردان است، بر آنچه كه خداوند مردان را بر زنان در عقل و راي برتري داده
است.»(11)
زمخشري از علماء بزرگ اهل سنت:« مردان سر پرست
و آمران و ناهيان زنانند، چنانكه حاكمان بر رعاياي خود حكومت دارند.»
و خرد مردان را چنيين ذكر كرده اند«به دليل خرد و
تدبر،اراده،توانايي جسمي، شجاعت و تير اندازي، كه از جمع مردان انبياء و دانشمندان
بر خاسته اند و آنان رهبري كبرا و صغرا و جهاد و اذان و خطابه و اعتكاف را به عهده
دارند.»(12)
امام فخر رازي
فيلسوف، مفتي و مفسر پرآوازه اهل سنت معتقد است:« بدان كه بر تري مردان بر زنان از
جهات زيادي بدست مي آيد كه بعضي آن صفات حقيقي و بعضي ديگر احكام شرعيه اند، در مورد صفات حقيقيه فضايلي
وجود دارد كه حاصل آن به دوچيز بر مي گردد، علم و قدرت، شكي نيست كه خرد و دانش
مردان بيشتر است و شكي نيست كه توانايي آنان بر كار هاي سخت كامل تر است، پس به
اين دو سبب بر تري مردان بر زنان ثابت شده است.»(13)
رشيد رضا از
علماء بزرگ اهل سنت است كه به دليل معاصر بودن اندك تغييري در انديشه او پيدا شده
است:« سبب برتري، در مديريت بدان سبب است كه خداوند در اصل خلقت مردان را بر زنان
بر تري بخشيده، ازنظر دقت نظر، تيزبيني و هم چنين نيروي بدني، بنا بر اين تفاوت
احكام به سبب تفاوت در فطرت و استعداد است و سبب ديگر هم كسبي است و آن انفاق زنان
بر زنان خويش مي باشد ....اين تفضيل و بر تري مربوط به جنس بر جنس ديگر است، نه
مربوط به جمع افراد مردان بر همه زنان، زيرا چه بسيار زناني كه در علم و عمل بر شوهران شان بر تري دارند، بلكه
گاه در قدرت و نيروي بدني و توانايي كسب در آمد.»(14)
شايد رشيد رضا برتري مردان را بر زنان فقط در
مورد خانواده مي داند، اما اينكه مرد در اصل خلقت از زن برترباشد نشات گرفته از
همان ذهنيت و تصويري است كه علماء سنت گرا
اززن در ذهن شان دارند.
و بالاخره خانم
مجتهده امين، يكي ازمجتهدان زن شيعه است كه صاحب فتوا و اجتهاد بوده است، او نيز
همين تصوير ذهني را نسبت به زن دارد، هرچند كه او اين برتري را كلي منطقي يا كلي
بر كلي (15) مي داند :« برتري خداي تعالي مردها را بر زنها از جهت قوت عقلي و
نيروي بدني بطور كلي بر كلي است، نه بطورشمول بر تمام افراد، زيرا چنانچه كه معلوم
است خيلي از زنهايي بوده و هستند كه در تدبير
و عقل ، بلكه در قواي بدني، بربعضي از مردها فضيلت دارند.»(16)
علماء شيعه و سني درگذشته و بعضي از عالمان
معاصر از متن آيه قوام، برتري مطلق مردان بر زنان را فهميده اند و دليل آن را «بما
فضل الله بعضهم علي بعض» دانسته اند و بر اين اساس است كه زن را از امتيازات
بزرگ اجتماعي محروم ساخته اند، زيرا انسان دون پايه كه حتي برخي بر انسانيت او شك
كرده اند، نمي تواند رهبري جامعه اي را به دست بگيرد و مردان برتر از اوست، طوري
كه اگر هزار زن شهادت بدهند بدون مردي شهادت شان پذيرفته نيست.
آقاي سيد محمد
حسين طباطبايي از مفسران بزرگ معاصر شيعه مي گويد:« اين علت برتري در مردان، مخصوص
خانواده و همسران نيست، بلكه اين حكم براي
همه مردان در برابر همه زنان است، در تمامي اموري كه زندگي اين دو صنف به آن مرتبط
است، مانند مسايل حكومتي و قضاوت و مانندآن، به سبب بر تري عقلي مردان،مديريت و
رهبري به عهده آنان است.»(17)
آقاي جمال الدين
قاسمي مي نويسد:« به اين آيه استدلال شده كه زن نمي تواند، قضاوت و امامت را بر
عهده بگيرد، چرا كه مردان قوام و سرپرست آنها هستند و بر آنان جايز نيست سرپرست
مردان شود.»(18)
مرحوم آية الله سبزواري مي نويسد:« مردان قوام
و سرپرست زنانند در مسايل اجتماعي وحفظ شئونات جامعه، همانند... و اداره جنگ و
مانند آن، خداوند پذيرش اين امور را تكليف مردان قرار داده.»(19)
2-1- نقد و بررسي
براي نقد و
بررسي اين نظرات بايد نگاهي به نقش زمان و
مكان در فهم متون ديني انداخت و از اين
زاويه نظرات ياد شده را به نقد و تحليل گرفت و بدنبال اين مهم به اين سئوال بايد
پاسخ گفت كه آيا واقعا آيه قوام تمام امور زندگي زنان را در بر مي گيرد يا تنها
منحصر در نظام خانواده است؟
الف-نقش زمان و مكان در فهم متون ديني
به نظر اين قلم يكي از چالش هايي كه فراروي
فقها و علماء ماست، عقب ماندن آنان از عصر و زمان خود شان است، زمان و مكان نقش اساسي را در فرايند فكري انسان ها بازي مي كند،
از اين رو عالمي و دانشمندي مي تواند پاسخ گوي زمان خود با شد كه:
اول:
بتواند زمان خودرا درك كند، فرايند شكل گيري انديشه و تفكر او مطابق با پيشرفت هاي
علمي و فكري زمان خودش باشد.
دوم:شناخت
دقيق از شرايط زمان و مكان صدور يك متن
ديني داشته باشد و بر داشت و تفسير فقها و
علماء را از متون ديني گذشته مطابق با زمان و مكان خود آنا به نقد و تحليل
بگيرد.(20)
علماء و فقها در
گذشته پس از محجور ماندن نص و سنت پيامبر (ص) در بيش از يك و نيم قرن(21) به نقل
روايات و احاديث از پيامبر(ص) و ديگر معصومين(ع) پر داختند وسنت پيامبر(ص) را به بررسي گرفتند، اينكه
احاديث نبوي(ص) در طول اين مدت چه قدر دست خوش حوادث شد و زمان و مكاني كه ايمة
معصومين(ع) در آن بسر مي بردند، تا چه قدر با حوادث تلخ سياسي و نيز گرايشهاي
مذهبي، نحله اي و فكري همراه بود كه در فرايند چنين تضارب افكار چقدر احاديث جعل
گرديد، بحث جداگانه مي طلبد.
جان سخن بعد از
پيامبر (ص) است كه عالمان و فقهاي ما هر
يك با گرايش به چندين مذهب و گرايشهاي فقهي چون جعفري، اسماعيلي، حنفي، مالكي،
شافعي، حنبلي و...تاكيد بيشتر روي «سنت»(يعني روايات و رفتار عملي پيامبر(ص) و
امامان معصوم) و «اجماع» كردند. فربهي سنت و اجماع سبب گرديدتا :
در قدم اول: از
ضعف سند واحاديث جعلي چشم پوشي شود، آنان بدون آنكه توجه دقيق به سند روايات انجام
بدهند آن را به عنوان يك متن و سند ديني پذيرفته اند و استنباط هاي فقهي شان را بر
مبناي آن شكل داده اند، حتي برخي از احاديثي كه ضعف سند آن آشكار و روشن بود به
راحتي با شهرت فتوايي موثق گردانيدند. اگر به استنباط هاي فقهي فقهاي سنتي مراجعه
شود، بسيار به چشم مي خورد كه بر اساس حديث ضعيفي فتواداده اند و ادعاكرده اند كه
براساس شهرت فتوايي ضعف سند جبران شده است و يا براي استنباط حكمي براحتي ادعاي اجماع كرده اند، در حالي كه
تعداد زيادي از علماء هم عصرش مخالف بوده ويا شرايط اجماع را از نظر علماء دارا
نبوده است.
در قدم دوم:
عدم درك و تحليل زماني و مكاني صدور حديث،سبب كج فهمي و استنباط نادرست از متن
حديث نيز گرديد، متاسفانه در گذشته، حوادث سياسي، اجتماعي، فرهنگي و موقعيت
جغرافيايي زمان صدور حديث و نيز راوي آن، هرگز مورد توجه واقع نمي شد، اين در حالي
است كه برخي از نصوص ريشه در متن آن حوادثي دارد كه در حقيقت بر اساس آن حوادث
مورد مذمت و يا مدح قرار گرفته كه در زمان و مكان خاصي بوقوع پيوسته است و فقهاي
سنتي بدون توجه به آن، نص ياد شده را براي همه زمانها تعميم داده اند. فربهي سنت،
سبب گرديده كه فقهاي سنتي اصول مسلم پيروي از سنت واقعي پيامبر(ص) را نيز زير پا
بگذارند و آن اينكه اگر سنتي مطابق با قرآن نبود« فاضربوه علي الجدار»( بر
ديوارش بزن).
مذمت زنان در
خطبه 80 و نامه14 نهج البلاغه نيز چنين است، فقهاي سنتي بر اساس اين متن ناقص
العقل بودن زن را مسلم پنداشته اند و به زمان صدور آن توجه نكرده اند، بهترين
تحليل و برسي دومتن ياد شده را آيةالله جوادي آملي دارد و آن را يك نكوهش مقطعي و
زماني دانسته است:« گاهي حادثه يا موضوعي در اثر يك سلسله عوامل تاريخي، زمان و
مكان افراد، شرايط و علل واسباب آن، ستايش يا نكوهش مي شود، معناي ستايش يا نكوهش
بعضي حوادث ويا امور جنبي يك حادثه اين نيست كه اصل طبيعت آن شيئي قابل ستايش و يا
مستحق نكوهش با شد، بلكه احتمال دارد زمينه خاص سبب اين ستايش يا نكوهش شده
است...بخشي از نكوهش هاي نهج البلاغه راجع به زن، ظاهرا به جريان جنگ جمل برمي
گردد، همان گونه كه از بصره و كوفه نيز در اين زمينه نكوهش شده، بااين كه بصره
رجال علمي فراواني تربيت كرده وكوفه مردان مبارز و كم نظيري را تقديم اسلام
نموده... نمي توان گفت كه كه چون مثلا از كوفه و بصره نكوهش شده آن دو شهر براي
هميشه و ذاتا بد و سزاوار نكوهش مي باشند.»(22)
سوم:
تاثير پذيري از فرهنگ، آداب و رسوم رايج اجتماعي در فهم متون ديني، چالش ديگري
فراروي ماست. اسلام از بستر يك جامعه جاهلي بر خاست كه زن را مايه ننگ مي پنداشتند
و نيز در طول تاريخ چه در تمدن كهن يونان، چين، هند، ايران و روم و چه در بعد از
ظهور اسلام، تا يك قرن پيش زن مورد ستم تاريخي قرار گرفته و از زن تصوير كريه و بد
منظر را در اذهان ترسيم كرده است. ناتواني فيزيكي زن در برابر حوادث خشن طبيعي و
زندگي توسعه نيافته جوامع انسانها در طول تاريخ، سبب شد كه زن مورد ستم تاريخي قرار گيرد و اين ستم تبديل
به آداب، رسوم، عادات، وفرهنگ در جوامع بشري گرديد. فرهنگ ستم به زن و تحقير آنان
تبديل به هژموني مسلط در سراسر جوامع انساني در طول تاريخ گرديد كه علماء و فقهاي
ما نيز از تاثير پذيري اين فرهنگ ستم پيشه مصون و در امان نماندند و در فهم شان از
متون ديني نسبت به زن تاثير گذاشت.
به همين دليل است
كه امروز«زمان» و«مكان»به عنوان يك ضرورت اساسي در استنباط احكام مطرح مي گردد.
لذا آيةالله فضل الله لبناني مي فرمايد:« در گذشته فهم نص قرآني كه نص ثابتي است
تا حدودي زيادي تحت تاثير اوضاع اجتماعي رايج در آن زمانها كه چندان از فضا و مفاهيم جاهليت به دور نبوده، قرار داشته
است، در حاليكه طرح مسئله زن به صورت قوي در عصرما، علماء را به باز خواني نص و
مطالعه واقعيت جهت دستيابي به نگاه عادلانه، نسبت به زن، فرامي خواند.»
شيخ فضل الله به
تاثير و نفوذ فرهنگ و آداب غير اسلامي در فرهنگ اسلامي نيز اشاره دارد:« عقب
ماندگي جوامع اسلامي سبب شد تا مسلمانان تحت تاثير فرهنگ و جوامع ديگر نسبت به زن باشد، اين تاثيرات علماء را از
آن استثنا نمي كند.» (23)
بدين ترتيب در
جامعه امروزي مسلمانان، اين ضرورت بوجود آمده تا با درك زمان و مكان وشناخت فني
زمان صدور احاديث ونصوص، در مورد زن نگرش تازه اي شكل بگيرد.
چهارم:
عقب ماندن علماء از زمان خود چالش اساسي فقه را تشكيل مي دهد كه بحث از حقوق زن
يكي از موارد آن است. در حالي كه وظيفه اصلي مجتهد و مفتي آن است كه به شبهات زمان
حال خود پاسخ بگويد ولي متاسفانه با رشد و سرعت سرسام آورعلم و تكنولوژي در دنيا و
پيدايش مسايل جديد براي فقه و تحول و تغير بسياري از موضوعات فقهي، فقها و مفتيان
از پاسخ گويي در برابر شبهات عاجز مانده اند، دليل اين عجز اتكا و باز گشت علماء
هر عصر جديدي به گذشته بوده است،تكيه بر قدماء، پذيرش راي قدماء و اولويت دادن به
فتاواي آن بزرگواران به دليل اين كه نظر علماء قديم است، جرات نكردن نقد و تحليل
نظر قدماء، سبب عقب ماندگي علماء و فقها از زمان خود گرديده و اين نشان مي دهد كه
اين عالمان ديني بر راي و نظر خودشان ايمان ندارند و به نظرات قدماء پناه مي
جويند، اين پناه جويي سبب جمود و توقف انديشه فقهي، عدم كار آيي مجتهدان و مفتيان
در زمان خودش، براي پاسخ گويي پيرامون مسايل جديد فقهي گرديد ودر نتيجه فتاواي بي
روح گذشته كه از زمان فاصله گرفته، به عنوان احكام و دستورات شرعي مورد ابتلاء، در
جامعه عرضه گرديد، فقه با زندگي عصر وزمان فاصله گرفت، زنان بدور از آنچه كه فقه و
احكام شرعي در باره آنان سخن مي گويد، وارد
عرصه هاي اجتماعي و سياسي گرديدند و جنبش زنانگي غرب را تنها تكيه گاه رهايي خود از اسارت دانستند و ايمان به فمينيسم
آوردند.
ابراهيم جناتي از محققين حوزه علميه قم مينويسد: «همه ميدانيم كه در هر عصر و زماني
افقهاي جديد در كرانههاي فقه و اجتهاد گشوده ميشود كه در نتيجه مجتهدان با مستحدثاتي
از مسايل رو برو ميشوند كه بايد آنها را از دريچههاي نو مورد بررسي و كاوش قرار
دهند، پس مجتهدان در هر عصر و زماني كه قرار دارند، بايد با در نظر گرفتن شرايط
محيطي و مكاني و زماني خاص خود، حكم خدا را پياده كنند... و
چنين اجتهادي ممكن است، مخالفتهاي
زيادي را با نظرات پيشينيان به دنبال داشته باشد، زيرا تغيير شرايط زمان و مكان، موضوع نيز
تغيير كرده، لذا حكم ديگري را ميطلبد، از اين روست كه مجتهدان در اين زمان نميتوانند
بر حكم پيشين براي موضوعي كه شرايط زماني و مكاني آن تغيير كرده، بسنده نمايد.
اگر چه صاحب حكم سابق از بزرگترين شخصيتهاي فقهي اسلام باشد.»(24)
همچنين آقاي حكيم
پور در مقدمه كتاب خود با استناد به گفتههاي آيتالله العظمي منتظري مينويسد:
«براي اصلاح و بهبود احوال زنان بايد در دين شناسي، انسان شناسي و خداشناسي خود
تجديد نظر كنيم و معروفي را كه هادي ما در شناخت خدا، دين، انسان و طبيعت هستند،
تنقيح نماييم و بدانيم كه« تنزيل» (به گفته فقيه عالي قدر) «تافته خدا» است ولي علم فقه كه در واقع «تأويل»
بر تنزيل است «تافته و ساخته
انسانهاست» و فقها به قدر درك و فهم خود،
مباني ديني و احكام فقهي را استنباط
وارايه نمودهاند و( فقه) همچون ساير علوم قابل نقد و بررسي است... مدعاي ما اين است
آنكه «تأويلها» را نيز همچون «تنزيلها» مقدس ميشمرد، پيشاپيش راه را براي نفوذ
عقل در فهم و برداشتها و
خوانشها ميبندد، به ملازمهي منطقي و اصولي «شرع» و «عقل» آسيب ميرساند، و متغير را در جايگاه ثابت و ابدي مينشاند
و آنكه با ثابت پنداشتن تنزيل، تغيير و اختلاف زمان را نيز انكار ميكند،
نسبت مستمر و نو به نو شوندهي وحي را با واقعيتهاي متغير ناديده ميگيرد، حال
آنكه به گفتهي آيتالله منتظري، «ختم نبوت و محدود نبودن شريعت و حلال و حرام رسول اكرم به زماني خاص، منافات
ندارد با اختلاف در احكام بر حسب اختلاف در زمان به دنبال انتفاء برخي موضوعات،
يا اختلاف در برداشتها يا مبدل شدن موضوعي به موضوعي وسيعتر يا محدودتر، بر حسب
استنباط از مصالح و ملاكها و يا كنار گذاشتن موقت برخي از احكام به مقتضاي تزاحم و
برخورد ملاكها.»(25)
اينك با توجه به نكات ياد شده عامل چنين تصوير ذهني فقها از زن آشكار
گرديد، در درون چنين ذهنيتي نمي توان تصور كرد كه زن مجتهد، مفتي، قاضي و رهبر مي
شود. در خارج از چنين چار چوب ذهني است كه مي توان شخصيت زن را به تحليل گرفت و در
يافت كه آيا زن مي تواند رهبر شود يانه؟
احاديث وارد شده در مورد ناقص العقل بودن زن اكثرا از نظر سند ضعيف است كه
برسي اسنادي آنها در بحث ما نمي گنجد و در صورت صحت سندها نيز مخالف صريح آيات
قرآن كريم است كه زنان را انسان و مكلف و مسئول دانسته است و در خطبه هاي نهج
البلاغة با توجه به صدر و ذيل خطبه ها و
زمان ايراد آنها زمان و مكان در آن تاثير دارد.
ب- دلايل قوام به معني سر پرستي
مهمتري دليل
برتري مرد بر زن آيه «قوام» است كه نياز به بررسي دار، مهمترين بحث اين است كه آيا
اين آيه برتري مطلق وكامل همه مردان را
برهمه زنان ثابت مي كند، يا اينكه مراد آيه اين است كه مرد در خانواده نسبت به زن
وهمسرخود سرپرستي دارد و اين سرپرستي نسبت به ديگر زنان ثابت نمي شود؟ چنانچه
گذشت، فقها و مفسران بيشتر معني دوم را پسنديده بودند و پيامد آن احكامي بود كه بر
زنان بارشده است، اما برخي از علماء و فقها آيه قوام را منحصر در خانواده مي دانند
و معتقدند كه مرد فقط سرپرست همسر خود در خانواده هست و آيه برتري مطلق و كامل
مردان بر زنان را خارج از محدوده خانواده نمي رساند و دلايل ارايه شده آنان چنين
است:
اول- تعابير
مختلف واژه قوام
قوامون، جمع
قوام و صيغه مبالغه قائم، مي باشد كه لغويين تعابير متفاوتي از آن دارند:« از
مجموع آنچه كه در كتاب لغت( از جمله
مفردات راغب، مقابيس اللغة ولسان العرب) آمده در باره قوام تعبيرات
گوناگوني به كار رفته كه معادل فارسي اين تعبيرات چنين است، كسي كه براي برآوردن
نياز خانواده كمر همت بسته است، متكفل كارهاي شان است، براي رسيدگي به انجام امور
شان توانمند است،امير و سرپرست، آن كس كه به نيكويي اموري را انجام مي دهد، كسي كه
مراقب و نگهباني و اصلاح گروهي به دست اوست، كسي كه مسئول امور آنان است...اگر با
توجه به همه اين امور بخواهيم به لغت فارسي «قوام» را معنا كنيم، بايد از معادل تر
كيبياستفاده كنيم و بگوييم « سرپست خدمت گذار» يا « نگهبان خدمت گذار».(26)
بدين ترتيب معني
قوام از نظر معناي لغوي نيز سرپستي مرد بر همسرش را مي رساند، زيرا سرپرست خدمت گذار
يا نگهبان خدمت گذار، بيشتر به مردي انصراف دارد كه متكفل خانواده اش است.
دوم- فضل
مفردات راغب
ريشه فضل را بررسي كرده مي گويد:« چند نوع برتري وجود دارد، يكي برتري از حيث جنس،
مثل برتري حيوان بر جنس نبات وگياه. برتري از جهت نوع مثل برتري انسان بر حيوان و
برتري از حيث ذات مثل برتري از مرد بر مرد ديگر، از حيث علم، مال و... نوع سوم آن
عرضي است ...« بما فضل الله بعضهم علي بعض» فضيلت ذاتي مردان است و فضيلتي
است كه از جانب امكانات و مال و مقام ونيرو به دست آمده است.»(27)
آقاي مصطفوي در
كتاب « التحقيق في كلمات القرآن الكريم» معتقد است :« از اين نوع فضيلت، به فضيلت
وبر تري ابتدايي تكويني، تعبير شده است، مانند آيه 253 سوره بقره كه فرمود :« ما
بعضي از رسولان را بر بعضي ديگر برتري داديم » و همينطور آيه محل بحث(قوام). اين
نوع فضيلت ها كه براي برخي از پيامبران و براي مردان است به خاطر تكليف و وظايف
دشواري است كه بر عهده آنان گذاشته شده.»(28)
سوم- صدر و
ذيل آيه
صدر و ذيل آيه در
باره شوهران و همسران در داخل خانه است و اين خود قرينه است كه آيه در اين مورد بحث
مي كند، نه در مورد برتري مردان بر زنان، زيرا در ادامه آيه آمده است: «... و زنان
صالح، زناني هستند كه متواضعند و در غياب (همسر خود) اسرار و حقوق اورا، درمقابل
حقوقي كه خود براي آنان قرار داده، حفظ مي كنند. و اما آن دسته از زنان را كه از
سركشي و مخالفت شان بيم داديد، پند و اندرز دهيد و اگر موثر واقع نشد، در بستر از
آنها دوري نماييد و اگر راهي جز شدت عمل براي وادار كردن آنها به انجام وظايف شان
نبود، آنهارا تنبيه كنيد و اگر از شما پيروي كردند، راهي براي تعدي بر آنها
نجوييد.»(29)
بدين ترتيب
آيه قوام در ارتباط مسايل درون خانوادگي زن و شوهراست، آية الله جوادي آملي در اين
زمينه مي نويسد:« اولا الرجال قوامون علي النساء مربوط به زن در مقابل شوهر است،
نه زن در مقابل مرد، ثانيا اين قيموميت معيار فضيلت نيست، بلكه وظيفه است، ثالثا
قيّم بودن زن و مرد در محور اصول خانواده است، گاهي زن قيّم مرد است و گاهي مرد
قيّم زن.»(30)
3-1 -
دلايل رهبري زن در جامعه اسلامي
در متون ديني
از نقش رهبري زن صحبت هايي به ميان آمده كه با توجه به ذهنيت فقها در گذشته دقت
كافي به آن نشده است،زيرا جوامع انساني در گذشته ذهنيتي ضد زنانگي داشتند و بستر
تاريخ مملو از مظلوميت زن است، به همين دليل فقها نيز با تاثير پذيري از محيط و
زمان خود در مورد رهبري زن توجه چنداني نكرده اند، آنان وقتي به متوني مراجعه مي
كنند كه شهادت زن را مساوي با مرد نمي دانند و يا زن را از قضاوت نهي مي كند، ذهنيت
فقها به طريق اولي رهبري زن در جامعه را نيز نفي مي كنند، در حاليكه نبود تساوي
ميان زن و مرد در شهادت و عدم صلاحيت قضاوت، نيازبه بحث و موشكافي دارد، زمان و
مكان در اين دو مورد نيز نقش دارد و نيز دلايل ارايه شده در اين دو مورد به دو
نكته توجه شده است. اول عدم توانايي حضور زن در بسياري از موارد اتهام و بويژه در
گذشته، دوم ذوق رقيق و تاثرات زنانگي ممكن است هنگام قضاوت، برداوري او تاثير
بگذارد.
درحاليكه چنين
اولوّيتي ميان شهادت، قضاوت و رهبري زن در جامعه و جود ندارد، زيرا قضاوت و شهادت
مربوط به و داوري بين دعاوي حقوقي است،
اما رهبري مربوط به مديريت جامعه مي گردد. رهبري جامعه به توانايي ها، ويژگي ها و
خلاقيت هايي نياز دارد كه هر زني نمي تواند از عهده آن برآيد. در ميان انسان ها
معدود كساني از زن ومرد پيدا مي شوند كه مي توانند رهبري جامعه را بدست گيرند و در
كسب صلاحيت هاي ياد شده تفاوتي بين زن و مرد وجود ندارد.
بعد از رحلت
پيامبر(ص) و ايمة (ع) رهبري ديني در ويژگي هاي اجتهاد و افتاء مطرح گرديد و اين
سئوال را بوجود آورد كه آيا زنان مي توانند مجتهد و مفتي شوند؟ طبيعي است اگر زن
كسب صلاحيت اجتهاد و افتاء را داشته باشد، رهبري سياسي را نيز مي تواند در جامعه
بدست آورد.
به دلايل زير
ميتوان براي اثبات رهبري زن در جامعه اسلامي
در جهان مدرن امروزي استدلال كرد.
الف- تساوي زن و
مرد در انسانيت
در اسلام هيچ تفاوتي ميان
زن و مرد از ناحيه خلقت و آفرينش وجود ندارد. هر دو از يك ماهيت انساني
برخوردارند. در ويژگيهاي انساني با هم مشتركند، در عين حال هر دو از نظر تفاوتهاي
فردي، با هم متفاوتند و همين تفاوت هاست كه اين دو را از همديگر متمايز ساخته و به
دو جنس زن و مرد شناخته ميشودند، تفاوتهاي فيزيكي، برخي رفتارها و انگيزشها،
تواناييهاي ويژهاي كه براي هر يك از دو جنس وجود دارد. اماسبب نميشود كه در اصل
انسانيت و آفرينش مشترك نباشند. زن و مرد از اشتراكات زير برخوردارند:
اول: تساوي در آفرينش:
قرآن اشاره ي صريح دارد كه سرشت زن و مرد
در آفرينش يكيست، از يك ماده و از يك جنس آفريده شدهاند: «يا ايّها النّاس
اتقوا ربكم الذي خلقكم مي نفس واحدة» اي مردم، از پرودگارتان كه شما را از يك
تن آفريد وهمسراوراازاوآفريد، بترسيد.»(31)
آيت الله مصباح يزدي، در تبيين اين آيه
شريفه بيان زيبايي دارد، ميفرمايد: «تعبيرخلق منها زوجها» به روشني نشان
ميدهد كه جفت حضرت آدم(ع) يعني حوا از جنس خود او بوده است.... و ميرساند كه
زنان از جنس مرداناند، يعني در ماهيت انساني اشتراك دارند.»(32)
اكثر مفسران «من» را در «منها زوجها»
از نوع جنس گرفتهاند و بيانگر اين حقيقت است كه زن و مرد در آفرينش اوليه از يك
ماده و جنس آفريده شدهاند و زن هيچ نقصي در آفرينش خود نسبت به مرد ندارد. ولي
حقير انگاري زن به دليل سلطه جويي مردان و رواج سنتهاي ضد انساني و خرافي در
اجتماع انسانها، نسبت به زن سبب گرديده كه حتي در آفرينش زن به عنوان يك انسان كامل
(سالم) نيز ترديد كنند، متأسفانه اين خرافهها در فرهنگ و جوامع اسلامي نيز راه
يافته است. از همين روست كه امام صادق(ع) به مقابله با اين پندارها بر ميخاست. از
آن حضرت چنين حديثي را نقل ميكنند:
كسي از امام صادق(ع) در باره آفرينش حوا
پرسيد و گفت: ما دستهاي از مردم را داريم كه ميگويند: خداوند حوا را از آخرين
دندهي چپ آدم آفريد! امام(ع) فرمود: خداوند از اين سخن به راستي منزه و برتر است،
آيا كسي كه اين حرف را ميزند، معتقد است خداوند توان نداشت براي آدم همسري را از
غير دندهي او بيافريند؟و راه براي سرزنشگران باز كند تا بگويند «آدم اگر همسرش
از دندهي او بوده است، پس خودش با خودش آميزش ميكرده است؟ اين گويندگان را چه
شده است؟ خدا ميان ما و آنان داوري كند...؟(33)
قرآن در آيه 13 سوره حجرات يادآور ميشود
كه انسانها از يك مرد و زن آفريده شدهاند؛ يعني همان طوري كه آفرينش اوليه انسان
اعم از زن و مرد يكي است، تداوم بقاي انسانها نيز به طور مساوي از يك زن و مردند،
اگر تمايزات قومي و قبيلوي ميان انسانهاست به خاطر آن است تا همديگر را بشناسند
وگرنه رنگ، پوست، نژاد و نيز جنسيت هيچ كدام عامل برتري نيست. قرآن به دنبال اين
بيان فوراً عامل برتري را بيان ميكند. از نظر قرآن تنها عاملي كه مي تواند انساني
را بر انساني ديگر برتري دهد، پرهيزگاري و كمال جويي است: «يا ايّها النّاس
إنّا خلقناكم من ذكر و أنثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عندالله
اتقاكم.» اي انسانها شما را از يك مرد و زن آفريديم، و گروه گروه و شعبه شعبه
قرار داديم تا همديگر را بشناسيد، همانا گرامي ترين شما پرهيزگارترين شماست.»(34)
دوم:تساوي در
پاداشها و كسب فضايل انساني
از پندار هاي
تبعيض آميزي كه تاكنون نسبت به زن روا داشته
شده است، ترديد در مورد كسب فضايل و كمالات معنوي زن است، به اين معنا كه زنان
توانايي آن را ندارند تا به مقامات عاليه روحاني و فضايل بلند انساني دست پيدا
كنند، چنانچه كه مردان بدان دست يافته اند، اماقرآن در آيات متعددي تصريح دارد كه
پاداش اخروي و كسب كمالات و فضايل انساني هيچ ربطي به جنسيت ندارد، به ايمان و به
عمل مربوط است چه از طرف مرد باشد يا زن. به تعبير عرفا در حركت به سوي خدا هيچ
تفاوتي ميان زن و مرد نيست.
قرآن در سورهي احزاب (آيه 35) ده فضيلت و
كمال را براي انسان بر ميشمارد كه ميان زن و مرد مشترك است، هر كس اين فضايل را
داشته باشد، خداوند پاداش آن را ميدهد و آن عبارتند از: مسلماني، ايمان، اطاعت
خدا، راستگويي، صبر و شكيبايي، خشوع، انفاق، روزه داري، پاكدامني و ذكر خداوند.
از نظر قرآن معيار كيفيت عمل است، اينكه عمل
كننده مرد باشد يا زن تفاوتي قايل نمي شود.
«ومن عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مؤمن فلنحيينّه حياة طيبة» هر
كس عمل صالحي انجام دهد، در حالي كه مومن است، خواه مرد باشد يا زن به او حيات
پاكيزه مي بخشيم و پا داش آنها را كه بهترين اعمال را انجام داده اند، خواهيم داد.(35)
در آيه ديگر مي
گويد:« لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثي بعضكم من بعض» من هيچ عمل
كننده اي را از شما خواه مرد باشد يا زن، ضايع نخواهم كرد.(36)
قرآن در
كنار هر مرد بزرگ از يك زن بزرگ ياد ميكند، در كنار حضرت آدم و ابراهيم از همسران
آنها و در كنار حضرت موسي و عيسي از مادران آنها در نهايت تجليل و عظمت ياد ميكند.
اگر از همسران نوح و لوط به عنوان زنان ناشايسته براي شوهران شان ذكر ميكند، از
زن فرعون نيز به عنوان زن بزرگي كه گرفتار مرد پليدي بوده، غفلت نكرده است.
قرآن در
بارهي حضرت مريم مادر عيسي ميگويد: كار او از لحاظ مقامات معنوي و فضايل انساني
به آنجا كشيده شده بود كه در محراب عبادت همواره ملايكه با او سخن ميگفتند: «اذ قالت الملائكة يا مريم
انّ الله اصطفاك و طهّرك و اصطفاك علي نساء العالمين. آنگاه
فرشتگان گفتند اي مريم خداوند تو را بر گزيده و پاكيزه گردانيد و بر زنان جهانيان
برتري بخشيد.» و نيز او را به عبادت خدا فرا ميخواند: «يا مريم اقنتي لربّك
واسجدي و اركعي مع الراكعين. اي مريم فرمان بردار خدا باش و
نماز را با اهل طاعت به جاي آر.»
در
عبوديت تا بدانجا ميرسد كه از غيب براي او روزي ميرسد: «كلّما دخل عليها زكريا
المحراب وجد عندها رزقا قال يا مريم انّي لك هذا قالت هو من عند الله.
هر وقت زكريا به صومعه عبادت مريم ميآمد رزق شگفت آوري مييافت، ميگفت اي مريم
اين روزي از كجا براي تو ميرسد، پاسخ ميداد؛ اين از جانب خداست.»
و
سرانجام بر اثر عبوديت مريم بود تا لياقت آن را يافت كه مادر حضرت عيسي شود. «اذ قالت الملائكة يا مريم
انّ الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسي ابن مريم. فرشتگان
به مريم گفتند: خداوند تو را به كلمهاي بشارت ميدهد كه اسمش عيسي بن مريم
است.»(37)
سوم:تساوي در دانش اندوزي
دانش
اندوزي وخرد ورزي، بهترين راه تكامل انسان به شمار ميرود. بزرگترين هدف پيامبران
از برگزيده شدن در ميان انسانها پالايش آنان از زشتيها و آگاهي بخشيدن است: «هو
الذي بعث فيالامييّن رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلمهم الكتاب و
الحكمة و اين كانوا من قبل لفي ضلال مبين. اوست خدايي كه در ميان عرب امي (درس
نخوانده) پيامبري را از همان مردم برانگيخته تا بر آنان آيات وحي خدا تلاوت كند و
آنها را پاك سازد و شريعت و احكام كتاب سماوي و حكمت الهي بياموزد.»(38)
طبيعي است كه پيامبران فقط
براي دانش گستري مردان نيامدهاند، چنانچه تذكررفت خطابات
قرآن جز در موارد معدود و مشخص، عام بوده و شامل مرد وزن ميگردد.
اسلام تعليم و دانش اندوزي را براي همه
مسلمانان واجب ميداند، مكلفند تا نيازهاي علمي شان را برآورده گردانند، خود را به
آخرين پيشرفتهاي علمي مجهز سازند. قرآن ميفرمايد: «يرفع الله الذين آمنوا منكم والذين
آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات. خداوند افراد عالم و با ايمان را به
ترفيع درجات مفتخر و سرافراز خواهد نمود.» و نيز:«هل يستوي الذين يعلمون والذين لا
يعلمون. آيا ميپنداريد كه عالمان با آنان كه عالم نيستند، يكي
است؟»(39)
چهارم: تساوي در مشاركت اجتماعي
همان گونه كه مردان در فعاليتهاي اجتماعي و
سياسي مستقل اند، زنان نيز استقلال سياسي دارند، در اين مورد تابع مردان نيستند،
به طور مساوي و يكسان با مردان حق مشاركت در صحنههاي اجتماعي را دارند، در قبال
جامعه و سر نوشت اجتماعي خود مسئولند، زنان نيز شامل اين دستور پيامبر اسلام(ص) ميشوند
كه فرمود:«كلّكم
راع و كلّكم مسئول عن رعيته. همه شما نگهبان همديگريد و همهي شما
مسئول همديگريد.»(40)
بهترين آياتي كه در اين زمينه دلالت دارد
آيات 10 و 12 ممتحنه است: «يا ايها الذين آمنوا اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات فامتحنوا هنّ
الله اعلم بإيمانهنّ فأن علمتموهنّ مؤمنات فلا ترجعوهنّ الي الكفار لا هنّ حل لهم
و لا هم يحلون لهنّ و آتوهم ما انفقوا.
اي كساني كه
ايمان آوردهايد، هنگامي كه زنان با ايمان براي هجرت نزد شما آيند، آنها را آزمايش
كنيد(خداوند به ايمان شان آگاهتر است) هرگاه آنان را مؤمن يافتيد، آنها را به سوي
كافران بازنگردانيد. نه آنها براي كافران حلالند و نه كافران براي آنها حلال و
آنچه را كه همسران آنها پرداختهاند، [مهر] به آنان بپردازيد.»
هجرت و مخالفت با نظام حاكم جاهلي، اظهار
آزادانه ايمان قلبي از مهمترين حركت اجتماعي محسوب ميشود كه قرآن آن را براي زنان
اجازه داده است، با اين حركت زنان (هجرت) از مكه به مدينه (آنهم پس از عقد صلح
نامه با كفار قريش) نقش اساسي در تقويت اسلام داشت، اين نشان ميدهد ايمان داشتن،
مبارزه با ظلم، هجرت در راه خدا، ويژهي مردان نيست بلكه زنان نيز به اندازه مردان
در جامعه نقش تعيين كننده دارند. بيعت يكي از اين نقشهاست. بيعت زنان با
پيامبر(ص) گوياي اين حقيقت است كه زنان در شئون اجتماعي استقلال دارند، خود اسلام
ميآورند، مهاجرت ميكنند، با اراده و اختيار با پيامبر(ص) بيعت ميكنند. «يا ايّها الذين آمنوا اذا
جاء كم المؤمنات يبايعنك علي ان لايشركن بالله شيئاً و لا يسرقن و لا يزنين ولا
يقتلن اولادهنّ و لا يأتين ببهتان يفترينه بين ايديهنّ و ارجلهنّ و لا يعصينك في
معروف فبايعهنّ. اي پيامبر هنگامي كه زنان مؤمن نزد توآيند، تا با تو بيعت
كنند، كه چيزي را شريك خدا قرار ندهند، دزدي و زنا نكنند، فرزند خود را نكشند،
افترا نزنند، در هيچ كار شايستهاي مخالفت فرمان تو نكنند، با آنها بيعت كن.»(41)
ب_رشدعقلي و توانايي هاي
زنان امروز
و مردسالاري هيچگاه
در گذشته، زنان به دليل حاكميت پدرسالاري
فرصت بروز خلاقيتها و تواناييهاي شان را نمييافتند، اما پس از رنسانس و به دنبال
آن گسترش و توسعه علم و تكنولوژي و مبارزات جنبش آزادي زنان در اروپا (فمينيسم)
زنان از آزاديهاي متعددي برخوردار گرديدند. كسب حق راي و انتخاب شدن، تساوي زن و
مرد در اعلاميهي جهاني حقوق بشر سازمان ملل متحد (10دسمبر 1948) و تشكيل
كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان، زمينه را براي رشد و آگاهي زنان در عرصههاي مختلف
آماده ساخت. ذهنيتهاي منفي كه در جوامع گذشته نسبت به زن وجود داشت، به مرور زمان
رخت بربست، هرچند كه ذهنيتهاي منفي نسبت به زن تا هنوز هم در نگرش مردان كاملاً
زدوده نشده، اما بسياري از ذهينتهاي منفي در گذر زمان درسايهي مشاركت زنان در
عرصههاي مختلف اجتماعي، سياسي، فرهنگي، هنري به زباله دان تاريخ سپرده شده است.
تجربه نشان داده در صورتي كه مانعي براي
بروز خلاقيتها و استعدادهاي انسان نباشد، تواناييهاي فطري، تدبر و عقلانيت آدمي
شكوفا ميگردد، به همين دليل عقل انسان امروز با انسان يك قرن پيش، تفاوت چشم گيري
دارد، از آنجاييكه علم حرف اول را در جامعه مدرن امروز ميزند و تكامل علمي نياز
اساسي به عقل، خرد و تدبر دارد، در سايهي تطورات علمي است كه عقل و خرد آدمي نيز
تكامل مييابد، اگر امروز دانشمندان علوم انساني، شعار «علم و تكنولوژي قدرت است.»
را سر ميدهند، توسعه علم و تكنولوژي در سايه رشد و تكامل عقل و خرد آدمي به دست
آمده است، در اين فرايند تكاملي عقل و خرد در دنياي مدرن امروز، زن و مرد به طور
مساوي از آن برخوردارند، زنان ثابت كردهاند كه در رقابتهاي علمي، هنري، فرهنگي
هيچ دست كمي از مردان ندارند، حتي در عرصههاي فرهنگي و هنري و بسياري از علوم
رايج امروز، از مردان بهترند و توانايي بيشتري از خود نشان دادهاند. امروز در
كشورهاي در حال توسعه، زنان در عرصه رقابتهاي علمي از مردان جلو هستند، آماري كه
از قبول شدگان كنكور در ايران هرساله منتشر ميشود، نشان ميدهد كه درصد قبولي
دختران در دانشگاههاي ايران، بيشتر از پسران هستند و اين خود نشان دهندهي
توانايي و رشد و شكوفايي علمي و عقلي و خرد زنان است.
ج- اطلاق دلايل رهبري
سياسي زن
مسئلهي رهبري و زعامت ديني و سياسي زن از
نظر علماء و فقها بيشتر مورد بحث قرار گرفته است، سنت گرايان با ناقص دانستن عقل
زنان تيشه به ريشه تمامي خلاقيت هاي زنان وارد آوردهاند و نو انديشان با پذيرش
سلامت عقل زنان، اصرار دارند كه زنان ميتوانند هم رهبري سياسي و هم ديني (مفتي و
مجتهد) جامعهي مسلمانان را بدست آوردند و چنين مقامي با دلايل ذيل براي زنان
مشروع است:
مسئله رهبري سياسي در اسلام معمولاً با واژهي
هاي «امامت»، «زعامت» و «ولايت» مطرح گرديده است. واژههاي زعامت و امامت را بيشتر
اهل سنت به كار برده است و واژهي ولايت در ميان اماميه از مفهوم قبلي خود كه
ولايت بر محجورين و ايتام بود توسعه داده شده و ولايت بر خردمندان را نيز شامل ميشود
و ولايت بر خردمندان همان رهبري سياسي جامعه و تشكيل حكومت است.(42) در
اصطلاح فقه برای کسانی که احكام شرعي را استنباط مي کنند برای آنان واژههاي «مجتهد» و
«مفتي» به كار رفته است. در منصب ياد شده نيز نوع رهبري ديني را در جامعه مسلمانان
در كنار حكومت و رهبري سياسي بوجود آورده است.
دلايلي كه براي دو منصب ياد شده به كار برده
شده كلي و مطلق است، اكثر علماء اعم از شيعه و سني و نيز احاديث وارده در ذكر
شرايط رهبر، مفتي و مجتهد، زن را استثنا نكرده اند. البته شايد اين بدان دليل باشد
كه بسياري علماء بر نقصان عقل زن باور داشتند، از اين جهت نقش زن در رهبري سياسي و
يا ديني، موضوعاً از نظر آنان، خارج ميگرديد. اما با اثبات كمال و سلامت عقل زن،
ميتوان از مطلق بودن شرايط رهبري سياسي و ديني در اسلام، به نفع زن استدلال نمود.
هر چند كه تعدادي از علماء مرد بودن را شرط دانستهاند، ولي دليل آن ريشه در همان
مشكل عقلي زنان دارد.
د- دلايل نقلي علماء پيرامون رهبري ديني
معمولاً براي اثبات رهبري ديني (اجتهاد و
افتاء) به دلايل زير استدلال ميكنند كه علماء شيعه آن را به رهبري سياسي نيز
توسعه دادهاند:
امام
صادق(ع): «العلماء ورثة الانبياء» علماء و دانشمندان وارثان انبيايند.(43)
رسول
اكرم(ص): اللّهم ارحم خلفائي، قيل يا رسول الله ومن خلفاءك؟ قال الذين يأتون من
بعدي، يروون حديثي و سنتي.(44) خدا جانشينان مرا رحمت كند، گفته شد، اي رسول
جانشينان تو كيستند؟ گفت: آنان كه بعد از من ميآيند و حديث و سنت مرا روايت ميكنند.
رسول
اكرم(ص): افتخر يوم القيامة، بعلماء امتي، كسائرالانبياء قبلي. روز قيامت
به علماء امت من مانند ساير پيامبران قبل از من افتخار ميكند. و مشهورترين حديث در
بارهي ولايت و اجتهاد، حديثي از امام زمان(ع) است: «واما الحوادث الواقعه
فارجعوا الي رواة احاديثنان فانّهم حجتي عليكم و آنا حجةالله عليهم.(45)
اما در مورد حوادثي كه اتفاق ميافتد به
راويان حديث ما (علماء و فقها) مراجعه كنيد، زيرا آنان دليل و راهنماي شماست و من
دليل و راهنماي خداوند براي آنان.
جوادي آملي ميگويد: «كسي كه در عصر غيبت
ولايت را از سوي خداوند بر عهده دارد بايد داراي سه ويژگي باشد، ويژگي اول شناخت
قانون الهي، زيرا تا قانوني شناخته نشود، اجرايش نا ممكن است، ويژگي دوم استعداد و
توانايي تشكيل حكومت براي تحقق دادن به قوانين فردي و اجتماعي اسلام و ويژگي سوم
امانت داري و عدالت در اجراي دستورهاي اسلام و رعايت حقوق انساني و ديني افراد
جامعه.»(46)
سيد رضا صدر در كتاب اجتهاد و تقليد اوصاف
مجتهد را چنين بيان ميكند: «بلوغ، عقل، مرد بودن، اسلام، ايمان، عدالت، حلال زاده
بودن، آزاد بودن و ضبط» سپس شرط مرد بودن را چنين نقد ميكند: «اما اطلاقات دليل
اجتهاد و سيرهي عقلاء دليل بر آن است كه مرد بودن شرط نيست و دليلي براي تقييد
(محدود كردن) اطلاقات و سيرهي عقلا نداريم ... همچنن دليل بر شرط نبودن مرد در
اجتهاد، اتفاق اهل سنت بر جايز بودن تقليد از زن است، زيرا آنان عايشه امالمؤمنين
را از زمرهي مفتيان ميشمارند، و اين اتفاق در جلو نظر همهي امامان رخ داده است
و از ناحيه امامان(ع) هيچ مخالفتي در اين زمينه صادر نشده است، اگر مخالفتي در اين
زمينه آنان ميكردند به دست ما ميرسيد. بنا بر اين سكوت آنان كشف از رضايت
امامان(ع) در زمينه اجتهاد و افتاء زن می کند.»(47)
از نظر اهل سنت زعامت و رهبري از دو ناحيه
صورت ميگيرد، يكي تغلب و ديگري انتخاب از سوي اهل حل و عقد، در مورد تغلب آقاي
قسطلاني در ارشادالساري ميگويد: «حتي اگر زني غلبه يابد مقام امامت براي او
منعقد ميشود. در مورد تئوري انتخاب كه اكثريت علماء اهل سنت بدان قايلند كه هر كس
را كه اهل حل و عقد برگزيدند آن زعيم مسلمانان است، در اين انتخاب صلاحيتهاي رهبري
شرط شده است كه با آن معيارها شوراي اهل حل و عقد آن را بر ميگزينند و زن از آن
استثنا نشده است.
ماوردي در احكامالسلطانيه ميگويد:
«زمانيكه اهل حل و عقد براي گزينش امام گرد آمدند، بايد در ميان خود واجدين شرايط
امامت را جستجو و تفحص كنند و سپس فاضلترين و كاملترين فرد را كه مردم به اطاعت
او ميشتابند و از بيعت او توقف نميكنند، براي منصب امامت در نظر بگيرند.»(48)
همين نظر را ديگر علماء معروف اهل سنت از قبيل قاضي عبدالجبار
(415هـ.ق) ابو عبدالله قرطبي (671هـ.ق)، ابن تيميه (728هـ.ق) قسطلاني، قاضي
عبدالرحمان ايجي شافعي (756هـ.ق) نوووي و ... دارند.
ح: نمونههاي رهبري زن در جامعه اسلامي:
از بارزترين نماد رهبري زن در جامعه بلقيس
ملكهي سبا است كه قرآن به تفصيل از آن سخن رانده است. بلقيس در قرآن به عنوان
سمبل و نمونهاي از خرد ورزي، دانايي، مديريت، سياستمداري و رهبري يك زن در جامعه
ديني آن روز مطرح گرديده است، آيات 22 تا 44 سورهي نحل داستان ملكه سبا را به
عنوان الگو و سرمشق براي مسلمانان مطرح ميكند. (49) زيرا او زني است كه پس از
دريافت نامه سليمان نه تنها تصميم به جنگ نگرفت بلكه با خرد ورزي و تدبر و شور و
مشورت با ديگران، براي سليمان هديه فرستاد، داستان بلقيس نشان ميدهد كه او زني
است، توانا در تحليل امور سياسي كشورش كه اطلاعات سودمند از تجربيات تاريخي دارد و
از آن به درستي در ادارهي كشور بهره برداري ميكند. كارداني و سياست صلح جويي،
تعهد و صداقت تحسين بر انگيز او به اصول انساني، نشان ميدهد كه زن نه تنها از
توان مديريت يك كشور برآمده ميتواند بلكه بسياري از جنگهاي خشونت باري كه توسط
مديريت مردان در جهان بوقوع پيوسته و ميپيوندد، جلوگيري ميكند، شايد اگر به جاي
خونخواران تاريخ چون چنگيز، اسكندر، تيمور، هيتلر، استالين و... زنان خردورزي
بودند اين همه جنايات بشري در تاريخ رخ نميداد.
به هر حال آيتالله فضلالله مينويسد: «در
قرآن كريم زن را در چهرهي ملكه سبا به ما ميشناساند، همان انساني كه مهار عقل
خود را به دست داشت و پيرو عواطف خود نشد، زيرا مسئوليتش موجب رشد عقلي و تكامل
فكرياش شده بود، به گونهاي كه ميتوانست بر مرداني كه در او شخصيتي نيرومند و
خردمند و توانمند سراغ داشتند، حكم براند.»(50)
همچنين جمعي از نويسندگان در تحليلی از
داستان ملكه سبا، چنين نتيجه گرفتهاند:
1_ علي رغم كساني كه مي گويند زن
ذاتاً سفيه و نادان است و زن در ديدگاه اسلام و در جوامع مذهبي، به طور ناچيز طرف
توجه قرار گرفته است و اسلام زمينه را براي رشد و پرورش استعدادهاي اجتماعي و
اقتصادي و سياسي او فراهم نكرده است، اين داستان ميرساند كه ملكه سبا زني است
خردمند و فرزانه و مآل انديش كه در ادارهي كشور داراي اطلاعات و معلومات است، تا
آنجا كه ميتوانست به راستي از همه مشاوران استفاده كند.
2_
داستان ملكهي سبا علي رغم كساني كه ميگويند زن موجود عاطفي است و احساساتش را
بيش از عقلش در امور اجتماعي دخالت ميدهد، پس بايد از كار بركنار باشد، به ما ميفهماند
كه اگر محيطي در جامعهي اسلامي براي پرورش زن ايجاد شود، ميتواند در اين گونه
امور با شرايط حكومت دموكراسي و حفظ عفت و عصمت دخالت كند.
3_
داستان مزبور به ما ميآموزد كه زنان همانند مردان خردمند و دور انديش، ميتوانند
در امور، مآل انديشي كنند، چنانچه كه بانوي اين داستان چنين كرد ...
4_
اين داستان ميرساند كه زن ذاتاً سفيه و بي خرد نيست و گرنه شخصيتي چون حضرت
سليمان كاري بيهوده انجام نميداد، تا ببيند آيا زنان خردمند است يا نه. (51)
بدين ترتيب با دلايل ياد شده و نيز نقشهاي
اساسي كه زنان بزرگ اسلام در مسايل سياسي، اجتماعي و فرهنگي داشتند، نتيجه گرفت كه
زن هم ميتواند مجتهد و مفتي شود وهم ميتواند كه رهبري جامعه را به دست گيرد و در
راس قدرت سياسي يك كشور مديريت نمايد.
………………………………………………………………………………………………………………………………
2- رهبري زن از ديد گاه حقوق بشر
امروز حقوق بشر اساسي ترين حقوقي است
كه كشورهاي مختلف جهان آن را به مثابه اصولي ترين قانون انساني پذيرفته اند،
اعلاميه حقوق بشرسازمان ملل متحد، نه تنهاتصويرجامع از حقوق انساني انسان ها ارايه
داده است، بلكه در فرايند تعاملات فرهنگي و روابط
ملت ها و كشورها با يك ديگر، يك فرهنگ مشترك جهاني را نيز بوجود آورده است،
شعار «جهاني شدن» و «دهكده جهاني» دقيقا تولد يافته از از دامن جهانبيني حقوق بشر
است. اگر بخواهيم رهبري زن را در اين نگرش دنبال كنيم لازم است بستري كه حقوق بشر
از دامن آن تولد يافت نظر اندازيم.
الف: اومانيسم بستر تولد حقوق بشر
اومانيسم، يعني انسان محوري، در اين
طرز تفكر انسان محور تمامي ارزشهاست، اومانيسم يكي از نخستين مشخصات فكري ايتاليا
در قرن چهاردهم است، اومانيسم عبارت است از توجه بشر به زيباييها و فرصتهاي
زندگي، طرفداران اين اصل عقيده داشتند، بشر بايد از نعمتهاي زندگي بهره مند شود،
به آزمايشهاي مختلف بپردازد. به جاي آنكه فقط به فكر عاقبت و آخرت باشد، به بهينهسازي
زندگي خود در اين جهان توجه نمايد.
اومانيسم
از همان بدو شكل گيري خود، از دين فاصله گرفت و به عبارت ديگر انسان اهميتي بيشتر
از خدا پيدا كرد، روابط انسان با هموطنانش بيشتر از روابط روح انسان با خدا، مورد
توجه قرار گرفت، انسان به جاي آرمان فراطبيعي، آرمانهاي طبيعي و انساني را برگزيد،
آنچه براي آنان اهميت يافت مواهب جهان خاكي بود، نه آنچه در جهان باقي است، اين
مواهب عبارت بودند از: غناي شخصيت فرد، رشد قواي عقل و استعدادهاي انساني، بهره وري
از زيباييهاي گوناگون و زندگي آراسته به نعمتهاي دنيوي.« كرزيمود مديچي»؛ در نقد
كليساي قرون وسطا ميگويد: «توبه به دنبال چيزهاي نامتناهي ميروي و من به دنبال
چيزهاي متناهي ميروم، تو نردبانت را برآسمان ميگذاري و من آن را بر زمين ميگذارم
كه زياد بالا نروم، تا به پرتگاهي سقوط كنم.»(52)
هرچند
كه به اومانيسم ريشهي يوناني ميدهند، «پرومتس» يكي از قهرمانان افسانهاي يونان
را اولين انسانمداري معرفي ميكند كه به جنگ خدايان رفت، اما نگرش اومانيستي كه
جهان شمول گرديد و امروز جزء سياستهاي بينالمللي قرار گرفته، اومانيسمي است كه
برگرفته از رنسانس بود.
رنسانس در فارسي به عصر
«نوزايي» «تجديدحيات»، «احيا»، «تولد جديد» و «تجديد خواهي»، ياد ميشود . در
اصطلاح به دورهاي گويند كه در اواخر سدهي
مياني و آغاز سدهي چهاردهم بوجود آمد و تا سدهي شانزدهم ادامه يافت. هدف اوليهي
آن احياي فرهنگ و تمدن يونان و روم باستان بود كه در دورهي قرون وسطا به قهقرا
كشيده شده بود، اما اين حركت در قالب فرهنگ و تمدن يونان و روم باستان نميگنجيد
بلكه بزرگتر از آن بود. در واقع رنسانس نه يك دورهي زماني، بلكه يك شيوهي زندگي
و تفكر بود كه از طريق بازرگاني، جنگ و انديشههاي جديد از ايتاليا به سراسر اروپا
گسترش يافت، كليسا علي رغم امكانات وسيعي كه در اختيار داشت، نتوانست در ساختارهاي
گوناگون زندگي انسانهاي غربي جلوهي ماندگار برجاي بگذارد.
اين دوره كه با نهضتهاي فكري، عقلاني،؛
علمي و تجربي همراه بود، طومار فلسفه و انديشهي قرون وسطا را درهم پيچيد و
انديشهي نوين را جايگزين آن كرد، عقل گرايي و حس گرايي (تجربه گرايي) محض از
ويژگيهاي بارز رنسانس است، تاكيد متفكران رنسانس بيشتر بر حل تعارض علم و دين يا
نفي كليسا و حتي بيتوجهي به برخي از ارزشهاي اخلاقي متمركز بود،
به قول آقاي حكيم پور، در نگرش به مذهب نيز
در اين دوره تحول پديد آمد، او در يك تحليل رنسانس را چنين ترسيم ميكند: «ميتوان
گفت اگر جنبش رنسانس (روشنگري)، انحصار و خودبنيادي عقل را زايل كرد و از ميان
برد، پروتستانيزم نيز انحصار مذهب و خود بنيادي متوليان مذهب را مورد هجوم قرار
داد و اين هر دو راهگشاي مباحث و چشماندازهاي نظري جديد براي بهبود حقوق زنان و
دفاع از يك سيستم حقوقي تساوي گرايانه از سوي جنبش سومي به نام جنبش و ايدئولوژي
«ليبراليسم» كه مظهر محدثه آن «انقلاب كبير فرانسه» بود كه فضا را براي دفاع از
دواعي فمينيسم مساعد ساخت، به كمك آن شتافت، عنصرهاي دروني ... شدهي ليبراليسم
يعني تساوي شهروندان در برابر قانون، حق مالكيت فردي، به رسميت شناختن حقوق بشر و
مبنا قرار دادن دموكراسي و نيز آزاديهاي فردي، فمينيستها را قادر ميساخت در
پناه اين ايدئولوژي و هم چنين انقلابي كه بر مبناي آن شكل گرفته بود از حق
مساويانهي زنان برابر مردان، از استقلال اقتصادي زنان و از مشاركت اجتماعي و سياسي
ايشان در روند تحولات جاري دفاع كنند.»(53)
رنسانس در كنار تحولات و پيشرفتهايي كه در
زمينههاي علوم تجربي، اقتصادي و صنعتي بوجود آورد، نوعي جهان بيني و فلسفهي نوين
زندگي را نيز فراروي انسان غربي گذاشت و انسان غربي در اين جهان بيني ساختارهاي
مدني خويش را بنا نهادند.
مسئله حق راي از تئوري
آزادي و حقوق طبيعي يا ذاتي انسان سرچشمه ميگيرد «حق طبيعي» يا «ذاتي» يك فرد از
مهمترين مباحث حقوقي است كه تا كنون در نظرات دانشمندان و متفكران مطرح گرديده
است. بررسي حقوق طبيعي نشان ميدهد كه اين نظريه نخست به صورت جسته و گريخته در
ميان ملل و اقوام به صورت اخلاق اجتماعي رواج داشت و جزء معتقدات مردم گرديد، بعد
با اديان و افكار ديني و مذهبي درهم آميخت و سپس در عصر رنسانس و رفورمهاي مذهبي
در اروپا( با فرونشستن تعصبات مذهبي، در برابر عقايد غير مذهبي) جنبه عملي به خود
گرفت و بر پايهي عقل از آن بحث و گفتگو گرديد، انديشه سياسي غرب اكثراً متأثر از
حقوق طبيعي و جزء حقوق موضوعه است،در قرن هفدهم« گروسيوس هلندي»، نخستين حقوقدان و
متفكري بود كه به حقوق طبيعي جنبهي عملي داد، وي در كتاب «جنگ و صلح» (1624) حقوق
طبيعي را بر پايه استقلال عقلي مورد بحث قرار داد او حقوق طبيعي را ناشي از عقل و
طبيعت مي داند و معتقد است كه آزادي در اجراي حقوق طبيعي است و قوانين طبيعي از فطرت و طبيعت بشر
سرچشمه ميگيرد كه هيچ مقام حكومتي حق مخالفت با آن را ندارد.
يكي ديگر از اين انديشمندان« توماس هابز»
ميباشد وي معتقد است: «حق طبيعي يا ذاتي همان آزادي است كه هر انسان دارد، تا
قدرت خود را آنچنان كه خودش بخواهد براي حفظ طبيعت يا ذات خود، به عبارت ديگر،
براي حفظ زندگي خود، به كار برد، بنا بر اين شامل هركاري است كه طبق قضاوت و منطق
خودش، متقاعد شود كه آن كار مناسبترين وسيله نيل به آن هدف است ... چنانچه از
محتواي صريح اين واژه برميآيد، مفهوم آزادي نبود موانع بيروني است و حق عبارت است
از آزادي انجام دادن يا خود داري كردن.»(54)
«جان لاك»، حق طبيعي را حقوقي برگرفته شده از
قانون طبيعت ميداند، از نظر او قانون طبيعت و قانون عقل (حقوق موضوعة عنصر آزاد و
فكوري را بوجود ميآورد كه انسان را به سوي نفع واقعياش هدايت ميكند، يعني خير و
صلاح كلي او حفظ صيانت صفات و ويژگيهاي انساني و نيازهاي مهم بشر از حقوق طبيعي
است كه در سايهي قانون طبيعت و قانون عقل بوجود ميآيد، به همين دليل او در
ارتباط با قانون عقل مي گويد: «يك حق طبيعي نيمه سياسي، براي مجازات تخطي كنندگان
به قانون طبيعت، اين حق فرعي شالوده يي است براي جامعه سياسي و هنگامي ميتوان
ازآن چشم پوشيد كه شيوه بهتر برای دفاع از صلاحيتها و استعدادهاي عقلاني بشر تعبير
شود.»(55)
در نتيجه تضارب افكار
انديشمندان در زمينه انسان اين نتيجه بدست آمد كه چون انسان و جوامع انساني، داراي وظيفه اخلاقي،
براي صيانت نفس هستند، هميشه داراي حقي خواهند بود، بايد چيزي را كه قدرتي براي
گريز و جدايي از آن را ندارد، حفظ و صيانت كرد، يعني انسان حق حيات و زندگي دارند،
زيرا انسان ها آزاد به دنيا آمده اند، همچنان كه عاقل به دنيا آمده اند، لذا افراد
انسان داراي حق برابر نسبت به آزادي و
حاكميت هستند.
آقاي حسين سليمي تضارب
انديشههاي متفكران غربي را كه زمينهساز حقوق بشر و آزادي در قالب دموكراسي
گرديده چنين جمعآوري كرده است: «مفهوم حقوق انسان در تفكر «جان لاك»، اراده عمومي
در تفكر« روسو»، حاكميت در انديشه «بول» و «هابز» و دولت عقلايي در انديشهي «هگل»،
همگي برخاسته از تعبير جديدي از انسان در اروپاست، اين مفاهيم در قالب دموكراسي،
ليبراليسم، ناسيوليسم، متجلي شدند و نيز سوسياليزم كه انسان گرايي (اومانيسم) مبنا
و منشا اين مفاهيم است. تفاوت دموكراسي در قرون جديد با دموكراسي يوناني ، اين است
كه در دموكراسي نوين همگي داراي حقوقي
برابرهستند، همانطوري كه در اعلاميه حقوق بشر و شهروند فرانسه ذكر شده بود و قبل
از آن جان لاك و ژان ژاك روسو، بر آن پاي
فشرده بودند، حق تعيين حكومت جزء حقوق مسلم تك تك افراد انسان است و قانون بايد
برآمده از اراده مردم و آراء عمومي باشد، در حاليكه يونانيان حق تساوي براي
يونانياني قايل بودند كه ماليات مي پر
داختند .»(56)
«برتراندراسل»
محقق و مورخ غربي هر چند كه تحولات قرن نوزدهم را علت يابي مي كند و لي علل ياد
شده مي تواند بن مايه شكل گيري اومانيسم و بدنبال آن حقوق بشر نيز باشد . او مي
نويسد:«حيات فكري قرن نوزدهم بغرنج تر از همه قرنهاي گذشته بود، اين امر چند علت
داشت، نخست ميدان جولان فكري از هر زمان وسيع تر بود، آمريكا و روسيه سهام مهمي بر
سرمايه فكري مزيد كردند واروپا بيش از سابق از فلسفه هاي قديم و جديد آگاهي يافت. دوم علم كه از قرن هفدهم به
بعد يكي از منابع عمده نوآوري شده بود به فتوحات بزرگي نايل آمد . سوم توليد
ماشين، ساختمان اجتماعي را عميقا دگرگون ساخت و به افراد بشر تصورتازه اي از نيرو
هاي آنها در ارتباط با محيط مادري خود بخشيد. چهارم طغيان عميقي كه هم فلسفي بود و
هم سياسي بر ضد دستگاه هاي فكري وسياسي و اقتصادي، كهن پديد آمد و حملاتي را بر ضد
بسياري از عقايد و سازمانها بر انگيخت كه تا آن زمان حمله به ساحت شان غير ممكن
بود.»(57)
بدين ترتيب
تحولاتي فكري، علمي، صنعتي، اجتماعي و سياسي، كه بعد از رنسانس بوجود آمد،
اومانيسم در تبادل و تضارب انديشه هاي انديشمندان و افكار عامه مردم، جان تازه اي
يافت و زمينه ساز گامهاي عملي در راستاي حقوق بشر در قالب يك قانون گرديد. اعلاميه
استقلال آمريكا و قانون شهروندي فرانسه بعد از انقلاب فرانسه، اولين گام عملي بود
كه در اين راستا بر داشته شد، هرچند كه زن در نگرش غربيان در گذشته از حقوق انساني
چنداني بر خوردار نبود، ستم هايي كه نسبت به زن آنان روا داشته اند، روايت تلخي از
مظلوميت زن است، اما رشد بن مايه هاي اومانيسم سبب گرديد كه به زن نيز به عنوان يك
انسان نگريسته شود. طبيعي است وقتي زن جزء مجموعه انساني قرارگرفت، از حقوق و
كرامت ها و ارزشهاي انساني نيز بر خوردار مي گردد، بدين خاطر است كه رشد اومانيسم،
رشد كرامت زن و ارزشهاي او نيز محسوب مي شود.
ب- انقلاب هاي
آمريكا و فرانسه، پايه گذار اصول حقوق بشر
بدنبال تحولات
فكري كه از عصرروشنگري (58 ) آغاز و به رنسانس انجاميد وازدامن آن اومانيسم به
شكوفايي رسيد، تحولات سياسي و اجتماعي كه درآمريكا و فرانسه روي داد، نتيجه آن
اولين گام عملي در راستاي حقوق بشر بود.
به دنبال جنگ هاي
فرسايشي كه در آمريكا رخ داد و توانست در قدم اول خود را از زير سلطه انگلستان
برهاند و به دنبال آن جنگ هاي متعددي ديگري كه در برخي از ايالات آمريكا رخ داد،
سر انجام آمريكا استقلال خود را در چهارم جنوري 1776بدست آورد و انديشه هاي
متفكران حقوق انسان براي نخستين بار در آمريكا به عنوان خواسته هاي رسمي مردم به
قانون و اعلاميه ماندگار بدل شد. درحقيقت مردم اين سرزمين برآورده شدن خواسته هاي
خود را در شيوه نويني از زندگاني يافتند كه بر پايه حقوق بشر بنا شده بود.
اصل اعلاميه
استقلال آمريكا به قلم« توماس جفرسون»، تدوين شده بود، او يكي از پيروان «جان لاك»
بود، انديشه او در زمينه حقوق بشر متاثر از تفكرات اين شخصيت انديشمند غربي است كه در مضمون و محتواي
اعلاميه استقلال آمريكا گنجانده شده است. اين اعلاميه در چهارم جنوري 1776 ميلادي
به تصويب رسيد و به سند رسمي و بنياد فرهنگ سياسي نوين بدل گشت، در اين روز «زنگ
آزادي» در فيلادلفيا به صدا در آمد و شيوه
جديدي از زندگي در آن سرزمين بنيان گذاشته شد.
هر چند مفاهيمي كه در اعلاميه استقلال گنجانده
شده بود، برخي از موارد آن بيش از ظرفيت و پذيرش نظام اجتماعي آن روزگار مردم
آمريكا بود، اما نفس اعلاميه استقلال كه بر مبناي حقوق انساني تدوين يافته بود، به
يك انديشه و آرماني فرهنگ ساز بدل شد كه شيوه هاي زندگي را در عرصه هاي مختلف متحول مي ساخت و تحت تاثير خود قرار داد. در
مقدمه اعلاميه استقلال آمده است:« ما اين حقايق را از بديهيات مي دانيم كه تمام
مردم مساوي خلق شده اند، خداوند خالق انسان حقوقي غير قابل انتقال به افراد بشر
ارزاني داشته( مانند حق حيات، حق آزادي، كسب خوشبختي و..) كه براي حفظ و تامين اين
حقوق دولتهايي از ميان اقوام و ملل بر خاسته اند كه دولت ها قدرت و نيرو و
اختيارات خود را با رضايت مردمي كه بر آنان حكومت مي كنند، بدست آورده اند. چنانچه
هر نوع حكومتي از سر اين هدفها منحرف شود، مردم حق اختيار خواهند داشت كه آن را
تغييردهند و حكومت تازه اي تشكيل دهند كه بناي آن بر شالوده چنان اصول و قدرت و
اختياراتي استوار باشد كه حد اكثر خوشبختي را براي مردم فراهم آورد.»
و نيز در «لايحه
حقوق» يا قانون اساسي ايالت «ويرجينيا» كه به قلم «جورج ميسن» نوشته شده بود، ضمن تاكيد
بر وابستگي حكومت بر مردم بر حقوق فردي ذيل پافشاري شده است: آزادي بيان و مطبوعات
و آزادي مذهب و عقيده، حق مالكيت و بهره مندي از نعمتهاي زندگي، حق اجتماع براي
امورعام المنفعه، ممنوعيت دستگيري افراد آزاد و لزوم تشكيل هيات منصفه براي
محاكمه، حق متهم براي دفاع از خود و برخورداري از لوازم دفاع از خود.»(59)
جنگ ها و اعلاميه
استقلال آمريكا، نقطه عطفي در تاريخ جهان به شمار مي رود كه بشريت با نگرش جديد به
انسان و حقوق بشر، فرهنگ و طرززندگي نوين را براي انسان ترسيم كرد و در سراسر جهان
توسعه يافت.
پس از چهارده سال
تحولي ديگري نيز در گوشه ديگري از جهان به وقوع پيوست و آن« پيروزي انقلاب
فرانسه» در 26 اگست1789 بود، اين تحول
نقطه عطفي مهمي در تاريخ بشريت به شمار مي رود، زيرا براي اولين بار در تاريخ
بشريت قانوني به نام « حقوق بشر و شهروندي»در مجلس فرانسه به تصويب رسيد و اين
قانون نقش اساسي را در روند روبه رشد حقوق بشر در سراسر دنيا باز كرد و كشورهاي
دنيا به مرورزمان با الگو گرفتن از آن پايبندي خود را به حقوق بشر اعلام
داشتند،اين قانون به اندازه اي در دنيا تاثير گذار بود كه اكنون فرانسه به عنوان
يكي از كشورهاي« بنيان گذارحقوق بشر» ياد مي شود.
انقلابي كه در
فرانسه بوجود آمد در نتيجه ظهور طبقات مختلف اجتماعي در جامعه فرانسه بود، طبقات
مرفه و نجيب زادگان، تبعيضات و ستم هاي متعددي را بر طبقات پايين و كم درآمد،
مرتكب مي شدند، بي عدالتي ها و بي توجهي به كرامت انسان توسط اشراف، زمينه يك
انقلاب را بوجود آورد، از طرفي انقلاب كبيرفرانسه در محدوده زماني به وقوع
پيوست كه دنيا عصر روشنگري، رنسانس و
استقلال آمريكا را تجربه كرده بود و مردم فرانسه از جمود فكري بيرون آمده بودند و
در 26 اگست 1789 اعلاميه اي كه به قلم «ميسي يس» تهيه شده بود، با اندك اصلاحات،
به تصويب «مجلس ملي فرانسه» رسيد و اين اعلاميه داراي 17 ماده بود كه بعد ها به
عنوان مقدمه قانون اساسي 1791 گنجانده شد. شش اصل نخست اعلاميه حقوق بشر و شهروندي
فرانسه داراي مفاهيم نوين و ژرف در باره حقوق انسان است، اين اعلاميه پس از توضيح
ضرورت تعيين حقوق غير قابل انتقال بشر و برتري اين حقوق بر همه ضرورتها آمده
است:«مجمع ملي در حضور و تحت توجهات خداي متعال، با اعتراف به مقام والاي حقوق بشر
و مردم كشور به شرح زير آن را اعلام مي كند:
1_ بشر آزاد تولد ميشود و آزاد زيست ميكند و
از حيث حقوق با يك ديگر برابراست، برتريهاي اجتماعي، جز بر پايهي سودمندي عام
استوار نميباشد.
2_
هدف از كليه جمعيتهاي سياسي، حفظ حق طبيعي و لايزال و تملك ناپذير بشرميباشد، وآن
عبارت است از آزادي، مالكيت، امنيت، مقاومت در برابر ستم.
3_ اصل هر حاكميت، اساساً در ملت وجود دارد، هيچ
هيئت و هيچ فرد نميتواند قدرتي را به كار برد كه صريحاً از ملت ناشي نشده باشد.
4_
آزادي عبارت است از توانايي انجام دادن هر كاري كه به ديگران زيان نرساند، بنابر
اين اجراي حقوق طبيعي هيچيك از افراد داراي حد و مرز نيست، مگر حدودي كه استفاده
از همان حقوق را براي ساير اعضاي جامعه تضمين كرده باشد، اين حدود و مرز را قانون
مي تواند تضمين كند.
5-
قانون حق ندارد از هيچ عملي جلو گيري كند
مگر از اعمالي كه براي جامعه زيان بخش باشد،ازاجراي هيچ امري كه قانون آن را منع
نكرده باشد، نمي توان جلو گيري كرد و هيچ كس را نمي توان به ارتكاب عملي كه قانون
به آن امر نكرده باشد مجبور ساخت.
6- قانون عبارت است از بيان اراده عمومي. همه
مردم كشور حق دارند شخصا يا بوسيله نمايندگان خود در تدوين قانون همكاري كنند.(60)
اين اعلاميه واكنش هاي متفاوتي را به دنبال
داشت و از سوي متفكران آن دوره چون «توماس پين»، «ادموند برگ» و «جرمي بنتام» به
نقد گرفته شد. ظهور «ناپلئون بناپارت» سبب شد كه مفاهيم بر گرفته از «انقلاب كبير
فرانسه» به زودي زير پا شود، اما از تاثير آن در ديگر نقاط دنيا كاسته نشد و زمينه
سازتحولات روشنگرانه ديگري شد كه از فرايند آن حقوق بشر تولد يافت و درسايه اين
تحولات بود كه فمينيسم نيز رشد فزاينده اي يافت
و زنان باحمايت ازاين اعلاميه براي بدست آوردن حقوق انساني خود تلاش كردند.
بدين ترتيب اعلاميه هاي استقلال آمريكا و
انقلاب كبير فرانسه نقطه عطف بزرگ در تاريخ بشريت در راستاي حقوق بشر به شمار مي
رود و بستري گرديد تا همه انسانها همديگر را برابر احساس كنند و در اين برابري هيچ
تفاوت طبقاطي، قومي، نژادي و جنسي قايل نشوند.
ج- اعلاميه جهاني حقوق بشر
جامعترين سندي كه در راستاي حقوق بشر به امضا
رسيد، «اعلاميه جهاني حقوق بشرسازمان ملل متحد» بود كه در 10 دسمبر 1948 انتشار يافت،در اولين مادهي
آن آمده است: «تمام افراد بشر آزاد به دنيا ميآيند، واز لحاظ جنسيت و حقوق باهم
برابرند، همه داراي عقل وجداني ميباشند، بايد نسبت به يك ديگر با روح برادري
رفتار كنند.» در مادهي دوم آمده است: «هر كس ميتواند بدون هيچ گونه تمايز،
مخصوصاً از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقيده سياسي، يا هر عقيدهي ديگري، هم
چنين مليت، وضع اجتماعي، ثروت، ولادت، يا هر موقعيت ديگر، از تمام حقوق و كليهي
آزاديهايي كه در اعلاميه حاضر ذكر شده، بهره مند گردد.»(61)
بقيه مواد اعلاميه جهاني به چهار دسته قابل
تقسيم است، خانم شيرين عبادي آن را چنين تقسيم نموده است: «دستهي اول، شامل حقوق
و آزاديهاي شخصي است از قبيل حق حيات، منع بردگي و شكنجه، حق دفاع در برابر
دادگاهها و ... دستهي دوم شامل حقوق بنيادي فرد در رابطه با خانوانده، سرزمين و
اشياء جهان خارج است، از قبيل آزادي در ازدواج، تساوي حقوقي زوجين، حق تابعيت، حق
پناهندگي، حق مالكيت، و ... دستهي سوم، شامل آزاديهاي عمومي و حقوق سياسي بنيادي
از قبيل آزادي انديشه، عقيده، بيان و قلم، آزادي اجتماعات، شركت در انتخابات است.
دستهي چهارم شامل حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است، مانند حق كار، حق تفريحات،
حق حمايت از آثار علمي و ادبي و هنري، آزادي سنديكايي و ... . در اختتام اعلاميه
در مادهي 30 چنين آمده است: «هيچ يك از مقررات اعلاميهي حاضر نبايد طوري تفسير
شود كه متضمن حقي براي دولتي يا جمعيتي يا فردي باشد كه به موجب آن بتواند هر يك
از حقوق و آزاديهاي مندرج در اين اعلاميه را از بين ببرد و يا در آن راه فعاليتي
بنمايد.»(62)
اين اعلاميه به مثابه يك قانون بينالمللي
اين الزام را براي همهي كشورهاي جهان بوجود آورد، تا قوانين اساسيشان را بر اساس
اصول انساني تنظيم نمايند و هرگونه تبعيض را اعم از جنسي، نژادي، قومي و مذهبي
مردود بشمارند، بر اساس اين اعلاميه، هر زني بدون كوچكترين تبعيض ميتواند
بالاترين مقامات سياسي را بر اساس لياقت و توانايي خود بدست آورد. هر چند كه
اعلاميه حقوق بشر پشتوانه و ضمانت اجرايي محكم ندارد اما به مرور زمان گرايش افكار
عمومي مردم جهان به سوي رعايت حقوق بشر و پشتيباني از اين اعلاميه نوعي هژموني
مسلط معنوي را در جهان بوجود آورده كه كشورهاي جهان نميتوانند اين اصول انساني را
در قوانين اساسيشان نگنجانند و در صورت تخطي از اصول اعلاميه حقوق بشر، مورد
ملامت قرار ميگيرند و ممكن است برخي از تحريمهاي سياسي را به دنبال داشته باشد.
تا پيش از اين كه چنين الزامي برای رعايت حقوق بشر وجود نداشت حكومت ها و دولتها
از فاشيزم، آپارتايد و نازيسم و ديگر تبعيضات قومي، مذهبي و جنسي سر درميآوردند،
اما اعلاميه جهاني حقوق بشر كشورهاي عضو را از ارتكاب چنين اعمالي منع مي كند و از
آنان ميخواهد تا همگام با رشد و تعالي اجتماعي، انساني، در راستاي حقوق بشر
گامهاي استوار و عملي را بردارند.
اين اعلاميه از آن جهت دستآورد بزرگي براي
جنبش آزادي زنان به شمار ميرود كه در آن با صراحت كامل تبعيض جنسي را در ماده دوم
آن مردود شمرده بود و نيز آزاديهاي سياسي و ديگر حقوق انساني را براي زنان به
رسميت شناخته بود، طبيعي است كه جنبش آزادي زنان كه خود از دامن اومانيسم تولد
يافته بود، نقش زيادي از نظر فكري در اين اعلاميه داشت، زيرا توانسته بود برخي از
خواستههاي اساسي خود را در اين اعلاميه بگنجانند، اينكه آيا زنان تا چه اندازه
حضور فعال در تدوين اين اعلاميه داشت، زياد چشمگير به نظر نميرسد، بلكه بيشتر مردان
در آن سهيم بودهاند، اما افكار عمومي كه بن مايه آن از اومانيسم و خواستههاي
انساني فمينيسم شكل گرفته بود، تأثيرات اساسي خود را در تدوين اين اعلاميه داشت،
زيرا پيش از تدوين اعلاميه ياد شده، زنان در بسياري از كشورها از حقوق سياسي
برخوردار شدند و حق راي به دست آورده بودند. سازمان ملل كه براي اعاده صلح در جهان
و پيشرفت جامعه انساني از جهت هاي مختلف، تشكيل شده بود، مصمم بود تا گامهاي جدي
تري را براي بهبود وضعيت اجتماعي و حقوقي زنان بردارد و اين دستآوردها سبب شد تا
زنان دنيا بويژه در كشورهاي جهان سوم، جنبشهاي آزادي زنان را توسعه بدهند و حقوق
شان را به طور مساوي با مردان خواستار شوند، هر چند كه اين جنبشها در برابر
مقاومتهاي برخي متعصبين مذهبي و سنتهاي مردسالاري در كشورهاي جهان سوم، تا كنون
نتوانستهاند، گامهاي استواري بردارند، اما انتشاراين اعلاميه پتانسيل جديدي
برتداوم آن ايجاد كرد و در فراز و نشيب هايي كه اين جنبش در كشورهاي جهان سوم داشت
نشان داد كه اين جنبش از حركت باز نخواهد ايستاد و زنان در گذر روزگار نشان دادهاند
كه اگر از نعمت آزادي برخوردار باشند، در عرصه خلاقيتها و ابتكارات، مي توانند
حتي بهتر از مردان ظاهر شوند.
از آنجايي كه سنتهاي نهادينه شده ضد زنانگي
در درازناي تاريخ موضوعي بود كه در مدت زمان كوتاه ميسر نبود و نيز با همهي
تلاشهاي صورت گرفته، تبعيض عليه زنان همچنان در جهان بيداد ميكرد، سازمان ملل با نگراني از اين موضوع در كنفرانس
بينالمللي حقوق بشر در تهران در سال 1968، در بند پانزدهم اعلاميه خود يك بار
ديگر بر رفع تبعيض عليه زنان تأكيد كرد: «تبعيضي كه زنان همچنان در مناطق مختلف
جهان قرباني آنند، بايد از بين برود، منزلت مادون براي زنان قايل شدن، مغاير منشور
سازمان ملل متحد و نيز موازين اعلاميه جهاني حقوق بشر است و اعمال كامل مفاد
اعلاميه راجع به محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان از الزامات حتي پيشرفت انسان
[است].»(63)
كشورهاي مسلمان
نيز در اعلاميه اسلامي حقوق بشر در 5 اگست 1990 در قاهره رسما بر تساوي انسانيت زن
و مرد تاكيد كرد، در ماده شش بند الف آمده است:« در حيثيت انساني زن با مرد
برابراست و به همان اندازه كه زن وظايفي دارد، از حقوق نيز برخوردار است و داراي
شخصيت مدني و ذمه مالي مستقل و حق حفظ نام و نسب خويش را دارد.»(64)
بدين ترتيب از
نظر حقوق بشر و كنوانسيون هاي بين المللي هيچ تفاوتي از نظر حقوق وارزشهاي انساني
ميان زن و مرد وجود ندارد،زن توانايي ها ولياقت هايي را كه در سايه آزادي و حفظ
احترام وكرامت انساني در جامعه بدست مي
آورد، مي تواند در راس قدرت سياسي يك جامعه قرارگيرد، مي تواند در مركزيت مهمترين
تعاملات سياسي، علمي،فرهنگي،و... نقش ايفاكند.
البته تفكرات جنبش
زنانگي(فمينيسم) كه از بستر اومانيسم و رنسانس در غرب زاده شد، تاثير فزاينده اي
در مضامين اعلاميه حقوق بشر داشت، اين جنبش كه در قرون 18و19 به اوج خود رسيد و
سختي هاي بس دشواري را پشت سر گذاشت، توانست خواسته هاي خود را بر مبناي اصول
انساني كه در قالب حقوق بشر تبلور يافته بود، در جامعه ملل و نيز سازمان ملل
بقبولاند« رفع تبعيض جنسي» بزرگ ترين هدف و آرمان جنبش زنان در دنيا به شمار مي
رفت كه توانست آن را به ارگانهاي بين المللي بقبولاند.
حضور و مشاركت
زنان در عرصه سياست و رهبري جامعه، در سايه انتخابات آزاد در عهد نامه سياسي زنان
كه در 31 مارچ 1953 از سوي سازمان ملل به نشر رسيد، تضمين شده است، دستآوردي كه پس
از چند قرن جنبش زنانگي بدست آمد، درحاليكه چند سال پيش برخي كشورهاي جهان فقط حق
راي به زنان قايل شده بودند، اكنون بااين عهد نامه سياسي بين المللي، زنان مي
توانستند در راس هرم قدرت سياسي ملل متحد و يا كشور هاي شان قرارگيرند. در ماده
هاي اول و دوم اين عهد نامه آمده است:«زنان واجد شرايط بايد در تمام انتخابات براي اخذ كرسي
كه از طريق انتخابات تعيين شده و توسط قانون داخلي [هر يك از كشورهاي عضو] تنظيم مي گردد، به طور مساوي با مردان، بدون
تبعيض حق داشته باشند.» در ماده سوم آن آمده است: «زنان بايد حق داشته باشند كه در
دفاتر خدمات عامه اجراي وظيفه نموده و در تمام وظايف عامه كه در پرتو قانون وضع
گرديده است، بدون تبعيض بطور مساوي با مردان هنگام باشند.»(65)
وبالاخره« كنوانسيون رفع
هرنوع تبعيض عليه زنان» يكي از ارگانهاي مهم سازمان ملل به شمارمي رود كه در 18
دسامبر 1979 تشكيل گرديد. اين كنوانسيون حق هرنوع فشار و الزام را براي كشورهاي
عضو دارد تا هرنوع تبعيض را عليه زنان در كشور هاي شان ريشه كن سازند و زمينه را
براي رشد و ارتقاي كيفي فعاليت هاي زنان در كشورهاي عضو فراهم سازند. در ماده سوم
اين كنوانسيون آمده است:« دول عضو بايد، در تمام زمينهها به ويژه زمينه هاي
سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، كليه اقدامات مناسب از جمله وضع قوانين را براي
تضمين توسعه و پيشرفت كامل زنان و نيز بهرهمندي آنان از حقوق بشر و آزاديهاي
اساسي بر مبناي مساوات با مردان به عمل آورند» و نيزدر ماده هفتم آمده است:«
دولتهاي عضو موظف هستند اقدامات مقتضي براي رفع تبعيض عليه زنان در زندگي سياسي و
عمومي كشور، اتخاذ نموده و مخصوصاً اطمينان دهند كه در شرايط مساوي با مردان، حقوق
زير را براي زنان تأمين ميكنند:
الف:
حق رأي دادن درهمهي انتخابات وهمهپرسي هاي عمومي و صلاحيت انتخاب شدن در همه
ارگانهايي كه با انتخابات عمومي برگزيده ميشوند.
ب:
حق شركت در تعيين سياست دولت و اجراي آنها و به عهده گرفتن سمت هاي دولتي و انجام
وظايف عمومي در تمام سطوح دولتي.
ج:
حق شركت در سازمانها و انجمنهاي غير دولتي مربوط به زندگي عمومي و سياسي كشور.»
و نيز در ماده هشت آمده است:« دولتهاي عضو
بايد اقدامات مناسب و مقتضي براي اطمينان و تضمين اين امر فراهم آورند. تا بدون
هيچ گونه تبعيض و در شرايط مساوي با مردان اين فرصت به زنان داده شود كه به عنوان
نمايندهي دولت خود در سطح بينالمللي عمل نموده و در فعاليت آرمانهاي بينالمللي
نقش داشته باشند.»(66)
بدين ترتيب زنان از منظر حقوق
بين الملل از هر نوع مشاركت سياسي
دركشورهاي شان و نيز در مقامات سازمان ملل بر خوردار است ، زنان مي توانند با
اثبات لياقتها و توانايي هاي خود بالاترين مقامات سياسي، فرهنگي و اجتماعي را در
ارگان هاي بين المللي و كشورهاي شان به دست آورد.
اما با همه اين
امتيازات، جهان، سياست زنانه را كمتر تجربه كرده است، مردان تا هنوز هم سيطره
رواني بر زنان دارند و ذهنيت برتري جويانه مردان نسبت به زنان در جوامع و كشورهاي
دنيا زدوده نشده است، به همين دليل فرصتي براي زنان پيش نيامده تا تجربه كافي در
عرصه سياست ومديريت كسب كنند. بنظر اين قلم اگر سياست زنانگي در جهان گسترش يابد،
تعاملات سياسي در جهان از فرهنگ و اخلاق صلح جويانه و عطوفت هاي انساني بيشتر بر
خوردار خواهد شد و كشورهاي دنيا هر روز از جنگ و خشونت فاصله خواهد گرفت، البته
اين حقيقت را نيز بايد پذيرفت كه جهت دهي و رهبري در هر كشوري توسط يك فرد به طور
كامل جهت داده نمي شود، بلكه در نتيجه نظرات وفعاليت هاي جمعي صورت مي گيرد، در
چنيين ساختاري حضور زنان در راس هرم قدرت و ارگانهاي دخيل در عرصه سياست و فرهنگ،
سياست هاي جهاني و كشورها از خشونت هاي سياسي و رقابت هاي نا سالم، فاصله خواهد
گرفت.
………………………………………………………………………………………………………………………
3- رهبري زن در قانون اساسي افغانستان
در گذشته حقوق زن در افغانستان دچار افراط و
تفريط فزاينده بوده است، عام شمولي سنت هاي قبيله اي در سطح اجتماع و برداشت هاي
متحجرانه از دين، از زن مفلوك ترين چهره اي اريه داده است كه نه تنها قادر است در
اجتماع به عنوان يك انسان صاحب حق عرض اندام كند، بلكه در بيرون از خانه بايد مردي
او را همراهي كند و گرنه حق خارج شدن از خانه را ندارد. در جامعه اي كه چنين نگرش
واپس گرايانه به زن دارد، مي بينيم كه همسر امان الله خان،با سر برهنه و لباس نيمه
عريان غربي در انظار ظاهر مي شود و توقع دارد تا زنان از او پيروي كنند!! چنين
افراط و تفريطي جز اينكه زن افغان را به قربانگاه هويت انسانيش مي برد، دستآورد
ديگري نداشت.
ولي اكنون
افغانستان نوين مي خواهد، زندگي جديدي را آغاز كند زندگي كه حد اقل بايد صد سال پيش آغاز مي گشت و حالا بايد
ثمره و ميوه آن را از درخت دموكراسي در كشور مي چيديم كه متاسفانه چنين نشد، قانون
اساسي جديد افغانستان، با نگرش اومانيستي- اسلامي، بنيانگذار تهدابي است كه مي شود
دموكراسي را در آن بنانهاد، درچنين نگرشي است كه در ماده 22 آن آمده است :« هر نوع
تبعيض و امتياز بين اتباع افغانستان، ممنوع است، اتباع افغانستان اعم از زن و مرد
در برابر قانون داراي حقوق و جايب مساوي مي باشد.» اين ماده صريح ترين ماده اي از
قانون اساسي، كشوراست كه هرگونه تبعيض را مردود مي شمارد و رسما حقوق زن و مرد را
برابر قانون مساوي مي داند، هرچند كه در قانون اساسي داود خان و رژيم كمونيستي نيز
اشاره اي به آن شده است.(67)اما تااين اندازه از صراحت و روشني بر خوردار نيست و
نيز زمينه اجرايي در جامعه پيدا نكرد، ولي اكنون با توجه به وضعيت مطلوب پيش آمده
بعد از موافقت نامه بن (15 دسمبر 2001) مردم اين كشور زندگي سياسي- اجتماعي جديدي
را در سايه دموكراسي آغاز كرده است، به همين دليل قانون اساسي جديد سعي كرده است
خود را به تمامي معاهدات بين المللي حقوق بشر،پايبند نشان دهد و در ماده هفتم
تاكيد دارد كه:« دولت، منشور ملل متحد، معاهدات بين الدول، ميثاق هاي بين المللي
كه افغانستان به آن ملحق شده است و اعلاميه حقوق بشر را رعايت مي كند.»
در كنار اين تعهدات دولت موقت افغانستان با حمايت هاي بين المللي،
كميسيون مستقل حقوق بشر را در افغانستان بنا نهاد تا از هر نوع تبعيض قومي، مذهبي،
جنسي و... در كشور جلو گيري كرده و در برابر نقض آن ايستادگي نمايد. قانون اساسي
جديد در ماده 58 آن رسما بر اين كميسيون صحه گذاشته است:« دولت به منظور نظارت بر
رعايت حقوق بشردرافغانستان و بهبود وحمايت ازآن، كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان
را تاسيس مي نمايد، هر شخص مي تواند در صورت نقض حقوق بشري خود، به اين كميسيون
شكايت نمايد، كميسيون مي تواند موارد نقض حقوق بشري افراد را به مراجع قانوني راجع
سازد و در دفاع از حقوق آنها مساعدت نمايد.»
پيوستن افغانستان
به «كنوانسيون رفع هرنوع تبعيض عليه زنان» نشان دهنده اين حقيقت است كه زنان
افغانستان بايد از دام اسارت رها شوند و به حقوق انساني خود نايل آيند. دوران سياه
طالبان تلخ ترين و دهشتناك ترين تجربه اي بود كه زنان افغانستان پشت سر گذاشتند و
لي همين تجربه تلخ زمينه اي شد براي اعاده بسياري از حقوقي كه زنان افغانستان در
گذشته از آن محروم بودند، پيوستن افغانستان به اين كنوانسيون،هر چند كه تا كنون از
سوي پارلمان افغانستان به تاييد و تصويب نرسيده است اما نفس پيوستن آن گام بزرگي
در راستاي اعاده حقوق زنان افغانستان است.
با توجه به پاي
بندي افغانستان به اين معاهدات، قانون اساسي جديد راه را براي رهبري زن در جامعه
افغاني،باز گذاشته و ماده 62 قانون اساسي فقط ازشرايطي نام مي برد كه يك رييس
جمهور بايد دارا باشد و هيچ قيدي وجود ندارد كه مانع كانديد شدن زن در مقام رياست
جمهوري در افغانستان شود:« شرايط رياست
رياست جمهوري:
1-تبعه افغانستان، مسلمان و متولد از والدين افغان بوده و
تابعيت كشور ديگري را نداشته باشد
2- روز كانديدشدن
سن وي از چهل سال كمتر نباشد.
3- از طرف محكمه به
ارتكاب جرايم ضد بشري، جنايت يا حرمان از حقوق مدني محكوم نشده باشد.»
بدين تر تيب
خانم مسعوده جلال بر مبناي اين ماده اولين گام عملي را در راستاي تحقق عملي رهبري
زن در جامعه افغاني برداشت، كانديد شدن
خانم جلال براي رياست جمهوري افغانستان، اولين قدم نيكي بود كه ثابت شد زنان با
لياقت افغان پس از سالهاي دهشت و سياهي، مي توانند حتي در مقام رهبري سياسي در
جامعه از خود شان توانايي نشاندهند و اين
گام شجاعانه را خانم جلال در اين راستا برداشت و مسيرش را ايجاد كرد تا در آينده
همه زنان توان مند كشور، بتوانند استعدادها، لياقت ها و درايت هاي خودشان را در
عرصه سياست، فرهنگ، علم و انديشه و هنر، به نمايش بگذارند و مقامات عالي را از
رهبري گرفته تا وزارت خانه ها، پارلمان ملي، سنا و...را بدست آورند.
طبيعي است كه حضور
زنان در اجتماع و سياست، به عنوان نيمي از پيكره جامعه، زمينه رشد و آگاهي و
توانمندي اجتماعي را در تمامي زمينه ها به بار خواهد آورد و درخت علم و دانش و
تخصص هاي گوناگون در ميان زنان و مردان افغان،به بار خواهد نشست.
…………………………………………………………………………………………………………………..
4- چالشهاي رهبري زن
باتوجه به حمايت هاي فزاينده بين المللي از
حقوق زن،متاسفانه زنان از نظر آماري نتوانسته اند در عرصه سياست نقش اساسي ايفا
كنند، بيشترين پست ها و مقامات عالي دولتي و بين المللي در اختيار مردان است و
زنان با توجه به حمعيت شان كه نيمي از پيكره جامعه انساني را تشكيل
ميدهند،نتوانسته اند به ميزان جمعيت شان صاحب پست ها و مقامات عالي دولتي و بين
المللي شوند، در گزارشي كه در كتاب«زنان و سياست در جهان»به سرپرستي خانم
«باربارانلسون» توسط 60 محقق نوشته شده است و از سوي سازمان ملل متحد به نشر رسيده
است، آمده است:« در هيچ كشوري، زنان نفوذ، دسترسي و منزلت سياسي برابر با مردان
را ندارند، زنان به ندرت در نهادهاي سياسي رسمي حضور دارند، همهي نظامهاي سياسي،
صرف نظر از ايدئولوژي، شكل و توانايي بسيج شان مبتني بر بيرون راندن زنان از عرصه
سياست، يا به حاشيه كشاندن آنها هستند.» اين كتاب آماري را از خود سازمان ملل نيز
ارايه مي دهد كه از نظر آماري زنان در سازمان ملل مشاركت كمتري در اين نهاد بينالمللي
داشتهاند. تا سال 1991 در مجموع فقط 13 كارشناس از 90 كارشناس عضو در نظام حقوق
بشر ملل متحد، به استثناي اعضاي كميته رفع تبعيض عليه زنان، اززنان بودهاند.
در 31 دسمبر 1993 از 21 سمت قايم مقامي دبير
كل فقط 3 مورد آن زنان بودند، همچنين فقط يك زن در يكي از 16 مقام معاونت دبير كل
حضور داشت، به عبارت ديگر فقط 11% مقامهاي سياسي به زنان اختصاص داشته است، اين
تعداد به رغم افزايش حضور زنان از 1985 به بعد در سازمان ملل متحد، بسيار دور از
هدف 50% تعيين شده براي 1995 است،در همان تاريخ در مقامهاي سياسي 16 مؤسسه تخصصي
ملل متحد فقط دو زن حضور داشتند.(68)
با توجه به پيش بيني هايي كه در كنفرانس
جهاني زن در نايروبي شده بود حداقل سازمان ملل مشاركت زنان را در اين سازمان به
50% ميرسانيد يعني برابر با مشاركت مردان در اين سازمان، چنانچه از آمار فوق
گذشت،اين سازمان به اين هدف دست پيدا نتوانست، در سطح ملي نيز اين هدف نه تنها به
واقعيت نپيوست بلكه طبق آماري كه خانم كديور از چهارمين كنفرانس جهاني زن در پكن
ارايه داده است مشاركت زنان تا سال 1995 نسبت به گذشته كاهش نيز يافته است «سهم
زنان در پارلمانهاي جهان از 5/12% در سال 1975 به 1/10% در سال 1993 كاهش يافت، در
نوامبر همين سال رياست 6 كشور در اختيار زنان بود،در سال 1994 به طور متوسط فقط
7/5% اعضاي كابينهها زن بودند، اين در حالي است كه بيش از نيمي از 25 كشوري كه در
آنها زنان در سطح وزارت يا زير مجموعه وزارت، حضور ندارند، در آسيا و اقيانوسيه
قرار داشتند، همچنين نزديك به يك صد كشور جهان اصلاً زن در پارلمان شان حضور
نداشتند، در بقيهنيز متناسب با تعداد زنان جامعه نيست، وقتي قضيه مشاركت سياسي
زنان مطرح ميشود، آمريكا خيل عقب تر از كشورهاي توسعه يافته و حتي در حال توسعه
قرار ميگيرد. اين در حالي است كه روند دموكراتيك كردن در شرق اروپا كاهش چشمگير
زنان در مجالس مقننه را به همراه داشته است،17% روسيه، 6% چكسلواكي، 7% مجارستان،
5/3% روماني و ... اين حقيقت زنان اروپاي شرقي را بر آن داشته كه از دموكراسي كردن
با سيماي مردان سخن بگويند. فقط 8 كشور از اعضاي سازمان ملل نمايندهي دايمي زن
داشتند.»(70)
اين كتاب در يك بررسي طولاني فرهنگ و جامعه
مدني،ساختار هاي سياسي، اقتصاد و بنياد هاي جنسي خانواده راعمده ترين مانع مشاركت
زنان در عرصه سياست مي دانند: «فرهنگ و فرايندهاي نهادهاي سياسي رسمي، عمدهترين
موانع در مشاركت زنان در سياست اند... نهادهاي سياسي، انتظارات و شخصيت حرفهاي
فعاليتهاي كساني را كه خواهان حضور در آنها هستند، شكل ميدهند .... آينده اشتغال
سياسي زنان به طور كلي، به بنياد جنسي خانواده، جامعه مدني، اقتصادي و نهادهاي
سياسي رسمي بستگي دارد.»(71)
طبعاً عوامل ياد شده از موانع عمده مشاركت
زنان در عرصه سياست به شمار ميرود زيرا كمتر از يك قرن ميشود كه زنان حق راي را
پس از دو قرن مبارزه بدست آوردهاند، طبيعي است كه فرهنگ جهاني هر قدر كه پيشرفت
كند،هنوز هم ذهنيت مردسالاري از ساختارهاي اجتماعي و جوامع بشري زدوده نشده و
هنوز هم در روان جامعه ساختار مرد سالاري حكم فرماست، چنين ذهنيت و باورمندي از
درون خانواده گرفته تا روابط اجتماعي و زندگي عمومي، حتي در پيشرفتهترين كشورهاي
دنيا وجود دارد، چه رسد به كشورهاي جهان سوم.
اما در كنار اين عوامل دكتر حسين بشيريه،
در كتاب «جامعه شناسي سياسي» خود، علايق و طبع زنانگي را نيز يكي از موانع مشاركت
سياسي زنان مي داند او در بخش پيرامون مهمترين جلوههاي رفتار سياسي زنان مي
نويسد: «بر اساس بسياري از پژوهشها، مشاركت زنان در زندگي سياسي، مشاركتي مستقل
نيست، بلكه تابع علايق مردانهاي است كه همهجا در زندگي سياسي حاكم است، به عبارت
ديگر سياست مشغلهي مردانه تلقي ميشود دلايل گرايش زنان مثلاً به راي سياسي
شوهران 30% دليل آن را اعتماد به شوهر 20% به منظور اجتناب از مشاجره 40% به دليل
هم فكر بودن مطرح كردهاند.»(72)
خانم كليو دالسون با ديد بدبينانه تري به
اين قضيه مي نگرد: «بزرگترين هدف خانم ها در زندگي تأمين است، وقتي به هدف خود
رسيدند، دست از فعاليت ميكشند، زن براي رسيدن به هدف از رو برو شدن با خطرات بيم
دارد، ترس، تنها احساسي است كه زن در برطرف كردن آن به كمك احتياج دارد.»(3 7)
به نظر اين قلم دو نظر يادشده تأثير
پذيرفته از وضعيت زندگي زناني است كه در جامعه از سواد و آگاهي لازم برخوردار
نيستند و خانهداري بزرگترين مشغله فكري آنان را تشكيل ميدهد. طبعاً چنين خانمهايي
جز اينكه تحت تأثير القائات شوهران خود قرار گيرند استقلال فكري ندارند و يا تأمين
مايحتاج زندگي، بزرگترين هدف آنان است. اما جان سخن روي زناني است كه از آگاهي
لازم برخوردارند، داراي لياقت و توانايي در اداره كردن نهادهاي مهم سياسياند، آيا
آنان هم تحت تأثير افكار شوهران خود قرار ميگيرند و يا تنها هدف شان به تأمين
مايحتاج زندگي خلاصه ميشود؟ طبعاً دو ديدگاه فوق در مورد چنين زناني درست نيست
زيرا فكر و انديشهي آنان فراتر از نگرشهاي يك زن خانه دار سنتي است.
بدين ترتيب براي به دست آوردن راه حل مي
توان از ديدگاه «ابوت پاملا» و «والاس كلرر» در «در آمدي بر جامعه شناسي نگرشهاي
فمينيستي» كمك گرفت. نظر آنان هر چند كه كمي افراطي به نظر ميرسد اما مي تواند
بخشي از سؤالات ما را پاسخ بگويد. آنان از حوزه عمومي اجتماع و حوزه خصوصي
(خانواده) تصويري ارايه ميدهند كه در تعامل ميان دو حوزه ياد شده، زنان قرباني ميشوند:
«به نام آزادي و زندگي خصوصي، عرصهي كه زنان در آن بيش از هر جايي ديگر استثمار و
فرودست ميشوند يعني خانواده را از دخالت سياسي معاف مي دارند، جدايي بين حوزههاي
عمومي و خصوصي، دور نگه داشتن ارزشهاي زنان را از حوزه عمومي ممكن ميسازد، در
واقع عملاً دولت، نهاد خانواده و ستمي را كه در آن بر زنان روا ميدارند، را ايجاد
كرد و بر آن صحه گذاشت.»(74)
آنان در قدم اول بر سياسي شدن زندگي
خانواده تأكيد دارند، سياسي شدن زندگي خانواده بدين معناست كه ميان حوزه عمومي و
خصوصي بايد تعادل و تساوي بر قرار شود، يعني همانطوري كه براي يك مرد حوزه عمومي و
خصوصي امتيازات مساوي را براي آنان ايجاد ميكند، زنان نيز همانند مردان بطور
مساوي در تعامل ميان دو حوزه يادشده، از امتيازات مساوي برخوردار شوند، زيرا
فمينيستها بدين باورند كه نظام خانواده ها حتي درغرب، نظامي مبتني بر سنتهاي
گذشته است اين ذهنيت هنوز هم ميان مردان وجود دارد كه زنان بايد «خانه داري» كنند
و بيشترين وقت شان را به امور خانواده صرف نمايند، همين ذهنيت سبب ميشود كه در
قدم اول زنان نتوانند در حوزههاي عمومي و خصوصي تعامل مساوي برقرار كنند و در قدم
دوم، امتيازات حوزه خصوصي (خانه داري) ارزش ندارد و يا ارزش آن از ناحيه مردان در
نظر گرفته نميشود، از نظر فمينيستها آنچه براي زنان ارزش ميدهد، فعاليتها و
امتيازات بيرون از خانه است، نه درون خانه، درون خانه از نظر آنان اسارتي بيش براي
زنان نيست كه در اين تعامل نامتعادل دولت نيز سهيم است.
به نظر اين قلم، نگرش سنتي به خانواده، بخشي
از عوامل به شمار ميرود كه بسياري از زنان به دليل مشغلههاي خانوادگي، نميتوانند
نقش خوبي در عرصهي سياست ايفا كنند، اما در قضيهرهبري و احراز پستهاي عالي كشوري
و بينالمللي توسط زنان، نقش چنداني ندارد، زيرا در روند بازيهاي سياسي كه شخصيتهاي
سياسي را به مقامات عالي ميرسانند، عامل ديگري وجود دارد كه بسياري از زنان از آن
محرومند، هر چند كه اين نكته را نيز بايد اذعان كرد كه در محروم ماندن از اين
متيازات ممكن است نظام خانواده سنتي نقش داشته باشد. اين امتيازات و عوامل عبارتند
است از:
اول: تشكيل احزاب سياسي
تشكيل احزاب سياسي نقش عمده و اساسي را در
بازيهاي سياسي دارد، تا كنون آنچه در جهان تجربه شده است احزابي بوده كه عمدتاً
مردان با توجه به پايگاه سنتي چند هزار سالهي خود در عرصهي سياست، در آن نقش
عمده داشتهاند و با توجه به نقش سنتي خانوادهها زنان كمتر از سواد و تجربه لازم
سياسي برخوردار شدهاند، بدين سبب نقش زنان در احزاب سياسي مشهور دنيا كمتر از سهم
آماري آنان است، هر چند كه فمينيستها نگاه بسيار بدبينانه نسبت به سياست دارند اما
سخنان آنان زياد از واقعيتها بدور نيست: «امروزه سياست به معناي شيوههاي مملكت
داري يا حكومت است، ساختارهاي اقتدار و ترتيباتي كه يك گروه براي كنترل گروه ديگر
به كار ميبرد، را در بر ميگيرد، از آنجايي كه در جوامع مرد سالار، تمامي نهادهاي
قدرت و صنعت و علم و مناصب سياسي و ارتش، در اختيار مردان است، مناسبات ميان زنان
و مردان نيز، نظير مناسبات ميان نژادها و طبقات، بر پايهي سلطهگري و سلطهپذيري
شكل ميگيرد و جنبهي سياسي دارد، يعني مثلاً علت تحقير يا هتك حرمت زنان را فقط
با توسل به سياست ورزي جنسي ميتوان توضيح داد.»(75)
آنچه كه در آينده ميتواند زمينه را براي
مشاركت مساوي با مردان در عرصه سياست براي زنان هموار كند، در مرحلهي اول آنان
بايد سهم مشخصي را درمشاركت سياسي خواستار شوند، اين سهم با توجه به ميزان جمعيت
زنان هم در عضويت احزاب و هم در مقامات عالي و پايين مرتبه تشكيلات و ارگانهاي
دولتي و بينالمللي در نظر گرفته شود، هر چند كه اين امتيازات را مردان به سادگي
به زنان نخواهد بخشيد و استدلال خواهند كرد كه دادن چنين سهمي مشخص به زنان ممكن
است، سازمانها، احزاب، نهادها و ارگانهاي دولتي و بينالمللي را تضعيف كنند، زيرا
بسياري از زنان تجربه و توانايي اجراي چنين اموري را ندارند. اما آغاز اين حركت
زمينهاي خواهد شد تا زنان در روند فعاليتهاي سياسي، ساختارمند شوند و تواناييها
و تجربيات لازم را در اين زمينه كسب كنند. زيرا سهم ندادن به زنان به بهانهي
ناتواني و عدم علاقهمندي آنان در مشاركتهاي سياسي، منافي با اعلاميهي جهاني حقوق
بشر و كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان است. مرحلهي دوم اقداماتي است كه بايد خود
زنان دست به كار شوند، آنان بايد احزاب زنانگي تشكيل بدهند، تشكل احزاب زنانه، هر
چند كه نشانهاي ديگر از تبعيض ميان انسان به شمار ميرود، اما از آنجايي كه زنان
سهم كمتري در مشاركت هاي سياسي دارند، بيتوجهي به زنان و فراهم نكردن مشاركت
سياسي براي آنان از ناحيه مردان، خود تبعيضي مضاعف ميان انسان به شمار ميرود.
اما متاسفانه بسياري از زنان كشورهاي دنيا،
توان تشكيل احزاب زنانگي را ندارند، زيرا تشكيل احزاب خود نياز به امكانات مادي و
سرمايه گذاريهاي كلان دارد و زنان از آن محرومند، در اينجا امتياز ديگري آشكار ميشود
كه در اختيار مردان ميباشد و آن عبارت است از قدرت اقتصادي.
دوم:قدرت اقتصادي:
اقتصاد نقش اساسي و مهم در كسب وجهه اجتماعي و
سياسي دارد، متأسفانه زنان حتي در كشورهاي پيشرفتهي غربي، از سرمايه و اقتصاد لازم برخوردار نيستند
تا بتوانند دست به تشكيلات احزاب بزنند، يا در تبليغات انتخاباتي، و ... مصارف
لازم را داشته باشند، واقعيت اين است كه اقتصاد جهان،اقتصاد مرد سالاري است و
اقتصاد در تعاملات سياسي، فرهنگي، بينالمللي و ... نقش اول دارد. به نظر اين قلم
عامل مهمي كه زنان را از مشاركت سياسي در دنيا باز داشته، نداشتن سرمايه و پول
كافي براي فعاليتهاي سياسي است.
بر
خلاف گفتهخانم دالسون، زنان اصلاً «تأمين» نميشوند، زيرا «نياز» و «تأمين» در
خود خواهي (منيت) انسان سر چشمه دارد. انسان هر قدر از شهرت و ثروت برخوردار باشد،
افزون تر از آن را ميخواهد، چنين انگيزهاي براي زنان نيز وجود دارد،پس «تأمين»
زنان در مايحتاج زندگي خانوادگي آنان خلاصه نميشود كه خانم دالسون بدان تأكيد
دارد.
پايين بودن مشاركت سياسي زنان واقعيت انكار
ناپذير در جهان ميباشد، متأسفانه تا کنون براي جبران اين نقيصه كارشناسي اساسي و
علمي صورت نگرفته،حتي كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان (كه از نهادهاي مهم زنان به
شمار ميرود)، كار علمي و اساسي در رفع اين چالشها نكرده است.
با توجه به ساختارهاي سياسي در جهان، به راه
حلهاي زير ميتوان اشاره كرد، هر چند كه نياز به كارشناسي علمي و دقيق دارد:
1_
ذهنيت برتري مردان بر زنان در نقاط مختلف دنيا وجود دارد، بنظر آنان زنان هنوز هم
موجودات ضعيفي هستند كه فقط ميتوانند در سايه و سيطرهي مردان به زندگي خود
ادامه دهند، زدودن چنين ذهنيتي بايد از طريق آموزشهاي عمومي (مدارس، رسانههاي
گروهي و ...) صورت گيرد. البته تغيير ذهنيت هزاران ساله كاري بس دشوار براي
كشورهاي جهان بويژه كشورهاي جهان سوم است، اما راهيست كه بايد آغاز شود و ادامه
پيداكند. براي زدودن اين ذهنيت بايد از مدرسه و خانه شروع كرد، تساوي زن و مرد را
بايد به فرزندان از كودكي آموزش داد و هنر را بايد در خدمت رفع چنين ذهنيتي به كار
گرفت، حمايتهاي بينالمللي و دولتي، در اين راستا ميتواند، نقش اساسي در راستاي
محو ذهنيت سنتي بر تري جويانه مردان نسبت به زنان داشته باشد.
2_
اقتصاد و سرمايه نبض حيات مادي هر جامعه و كشور است كه زنان در صد كمي را مالك
هستند، زمينه دادن به فعاليتهاي اقتصادي زنان و ثروتمند شدن آنان يك ضرورت بينالمللي
بشمار ميرود تا زنان بتوانند در عرصههای علمي، سياسي و ... مشاركت فعال و مستقل
داشته باشند، در غير اين صورت زنان از تواناييهاي لازم برخوردار نخواهند شد.
3_
تقويت تشكيلات زنانگي در هركشوري با حمايت نهادهاي بينالمللي نياز اساسي زنان
امروز جهان به شمار ميرود، تاكنون شعارهاي زيادي برای تقويت تشكيلات زنانگي،
سرداده شده، اما گامهاي عملي كمي در اين راستا برداشته شده است. نهاد حقوق بشر
سازمان ملل اگر ميخواهد زنان نقش مساوي با مردان را در عرصه سياست داشته باشند،
بايد الزاماتي را براي تقويت تشكيلات زنانگي، به كشورهاي عضو وارد كند.
4_
در نظر گرفتن سهم درصدي معين با مشاركت سياسي زنان از سوي نهادهاي بينالمللي و
دولتها، زمينهي ديگر مشاركت سياسي آنان ميباشد، هر چند كه اين مسئله در برخي
كشورهايي كه دموكراسي در آنها نهادينه شده است، ضرورت نباشد ولي در كشورهاي جهان
سوم يك ضرورت به شمار ميرود. هر چند كه اين ضرورت در كشورهاي توسعه يافته نيز
احساس ميشود. زيرا در اين كشورها نيز زنان سهم كمتري از مشاركت سياسي و حضور در
ساختار قدرت، برخوردارند.
…………………………………………………………………………………………………………………………….
5-نتيجه
آنچه گفته آمديم چنين نتيجه مي گيريم
كه در دين اسلام هيچ مشكلي فراروي رهبري زن وجود ندارد، در تاريخ و نصوص ديني
مسلمانان نمونه هاي زيادي از مشاركت سياسي زنان ديده مي شود، آنان با پايبندي به
دين اسلام توانسته اند نقش فعال سياسي_ اجتماعي و علمي در جامعه داشته باشند،
نمونه بارز رهبري زن در قرآن كريم بلقيس ملكه سبا است كه داستانش مفصل در قرآن
ذكرشده و حضرت فاطمه زهرا(س) دختر پيامبر
اكرم اسلام، يگانه زني است كه بعد از رحلت پيامبر براي اعاده حق شوهرش دست به كار
شد و براي گرفتن فدك خطبه معروفش را در مسجد پيامبر(ص) مقابل خليفه اول ايراد كرد.
حضرت زينب و ام كلثوم دختران حضرت علي(ع) بزرگترين نقش سياسي را در حادثه عاشورا
داشتند، در حقيقت پيام عاشورا توسط حضرت زينب ابلاغ گرديد و چهره ستمگر يزيد را
زينب افشا كرد. ام سلمه و عايشه ام المومنيين، زنان محدثي بودند كه جايگاه بلندي
در اسلام دارند.
از نظر اسلام زن در انسانيت، كسب فضايل،
كمالات، دانش اندوزي و توانايي ها و استعدادها باهم برابر و مساويند و آنچه كه
چالش فراروي زنان ايجاد كرده است ذهنيت فقها و علماء سنتي نسبت به زن است كه تاثير
يافته از ساختار سنتي ضد زنانگي در گذشته تاريخ است، سنت هاي كهن و خرافي، احاديث
غير معتبر ونادرست و برداشت و تفسير سطحي از برخي از آيات قرآن بستري شده است براي
توليد ذهنيت ضدزنانگي كه حتي بر انسانيت او هم شك و ترديد كرده اند.
بزرگ ترين ضعف فقها و علماء سنتي عقب ماندن
آنان از زمان و مكان است كه خود شان در آن زندكي مي كنند و نيز درك زمان و مكان
هنگام صدور متون ديني نقش اساسي در فهم درست متون ديني دارد، به دنبال آن تاكيد
بيش از حد بر نصوص روايي و تعطيلي عقل، بستر ساز جمود فكري و انحطاط در ارتباط با
احكام شرعي شده است.
اگر ما مطابق زمان و مكان حركت كنيم و زمان و
مكان صدور حديث را نيز به تجزيه و تحليل بگيريم و عقل را از تعطيلي در آوده فربه
سازيم و آن را در استنباط احكام شرعي به كار بريم، اسلام يگانه ديني خواهد بود كه
مي تواند پاسخ گوي همه زمانها و همه مكانها باشد. در چنين ديني زنان مي توانند
بزرگ ترين فضايل و مقامات عاليه را در عرصه هاي رهبري ديني و سياسي بدست آورند.
امروزه رهبري زن در نگرش حقوق بشر بحث پيش
افتاده است،زيرا حقوق بشر زاده تفكرات اومانيستي است كه همه اصالت ها را به انسان
مي دهد و در اصالت انساني زن و مرد، در يك نگرش مورد توجه اومانيست ها قرار گرفته
است،جنبش آزادي زنان(فمينيسم)كه از بستر اومانيسم و رنسانس جان گرفته است، كمك
زيادي در راستاي اعاده حقوق زنان در جهان انجام داده و اين جنبش پس از قرنها
مبارزه توانست بسياري از خواسته هاي خودرا به جامعه جهاني بقبولانند، هر چند كه آنان
معتقدند مبارزه هنوز به پايان نرسيده و ادامه دارد و زنان حقوق خود را به طور كامل
در دنيا بدست آورده نتوانسته اند و حتي در برخي از كشور ها زنان از پايين ترين
حقوق انساني خود كه همانا آزادي باشد،برخوردار نيستند، بهر حال در اين نگرش حقوقي،
زنان مي توانند بالاترين مقام سياسي_ اجتماعي و ديني را بدست آورند.
در قانون اساسي افغانستان با توجه به
تحولاتي كه بعد از موافقت نامه بن بوجود آمد زنان مي توانند با اثبات لياقت ها و
توانايي هاي خود بالاترين مقام سياسي_ اجتماعي را بدست آورند و اين خود نعمت بزرگي
فراروي زنان افغان است كه پس از سالها رنج،مشقت،شكنجه و تحجر و جنگ و خونريزي راه
براي بروز استعدادها و لياقت هاي شان باز شده است.
بالاخره با همه نگرش هاي مثبتي كه در جهان نسبت
به حقوق زنان وجود دارد زنان از نظر كميت و آمار از مشاركت سياسي چنداني بر خوردار
نيستند و اين بداندليل است كه مردان هنوزهم ذهنيت مرد سالاري شان را تغيير زيادي
نداده اند، اهرم هاي قدرت در جامعه هنوزهم در اختيار مردان است.
براي برون رفت از اين وضعيت بايد در قدم اول
ذهنيت مرد سالاري در جامعه تغير كند و بهترين را براي تغير اين ذهنيت در جامعه
ساختارها و روشهاي آموزشي و فرهنگي و هنجار هاي اجتماعي است كه توسط نظام آموزشي و
رسانه هاي گروهي به اجرا گرفته شود.در قدم دوم بايد وضعيت اقتصادي زنان را
سروسامان بخشيد زيرا اقتصاد و سرمايه به عنوان نبض حيات مادي جامعه نقش اساسي را
در رشد و احراز مقامات عاليه سياسي براي زنان دارد.
تقويت تشكيلات زنانگي در هر كشوري راه ديگري
است كه فرا روي مشاركت سياسي زنان قرار
دارد كه با در نظر گرفتن سهمي مشخص در كسب قدرت سياسي در دولت و نظام بين الملل
براي زنان، مي شود مشاركت آنان را در مقامات عاليه دولتي و بين الملي تضمين كرد.
………………………………………………………………………………………………………………..
مآخذ و پاورقي ها:
1-حكيم پور، محمد، حقوق زن در
كشاكش سنت و تجدد، نغمهي نو انديش، تهران 1382، ص11، به نقل از اسفار اربعه، ج7،
ص136
2- فضل الله، آيةالله محمد حسين، زن پژوهي،آفاق تازه
و تحولات فكري، مصاحبه اختصاصي با پيام زن شماره 6، سال نهم، شهريور 1379، ص
13
3- مهر پور ، دكتر حسين، حقوق زن،
اطلاعات،تهران، 1379، ص 343، شيخ طوسي المبسوط، ج8،ص101
4-مهرپور، پيشين،ص،343، ابن قدامه،المغني، ج9،
ص39
5-مهر پور پيشين،ص343، ماوردي، ابوالحسن،احكامالسلطانيه
6- نساء،آيه 34
7- نهج البلاغة،
فيض الاسلام، خطبه 80
8- نهج
البلاغة،پيشن، خطبه 14
9- داودي، دكتر
سعيد، زنان و سه پرسش اساسي، مدرسه امام علي(ع)، قم، 1382،ص277، مستدرك
الوسايل،ج14،ص285
10- داودي،دكترسعيد،پيشين،ص266،طبرسي، مجمع البيان في تفسير
القرآن،ج3،موسسةالاعلمي للمطبوعات، بيروت1415قٌ،ص79 11-داودي، پيشين،ص266،شيخ طوسي،
تفسيرالتبيان،ج3، دارالاحياء التراث العربي، بيروت،ص189
12- داودي،پيشين،ص267،زمخشري،الكشاف،ج1،دارالكتب
العربي،بيروت،ص505
13-
داودي،پيشين،ص269،فخررازي، تفسيرالكبير،ج10،دارالكتب الاسلامية،تهران،ص87
14-رشيد رضا،
تفسيرالمنار، دارالمعرفة،بيروت،ص56، داودي،پيشين،ص269
15-كلي منطقي يا كلي بر كلي،آن كلي است كه شامل تك تك افراد
خودنمي شود،بلكه كلي است كه كليت يك چيزي را در ذهن مي پروراند، از اين جهت يك
تصور يا تصوير ذهني است، مثل انسان بر آنچه كه انسان است بدون اينكه افراد آن را
در خارج تصور كنيم.
16-مجتهده امين، تفسير مخزن القرآن،ج4، انتشارات انجمن
حمايت از خانواده هاي بي سرپرست، اصفهان،ص 62
17- طبا طبايي،
محمد حسين، تفسير الميزان، ج4،موسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت،1393هق،ص343
18- قاسمي،
محمدجمال الدين، تفسير قاسمي، دارالفكر بيروت، ج3،ص130
19-سبزواري، مواهب
الرحمان،ج8، مطبعة الاداب، نجف،1417هق،ص174، داودي ،پيشين،
20- يكي از رههاي
شناخت دقيق يك متن، در علم هرمنوتيك اين است كه بايد شرايط زماني و مكاني صدور يك
متن نيز مورد توجه و دقت قرار گيرد، برخي از متون، هنگام صدور متاثراز جو و فضاي
زماني و مكاني چون مسايل سياسي، اقتصادي، نظامي، فرهنگي، اقليمي و...خودش است،
شناخت اين ويژگي ها ما را در فهم دقيق يك متن ياري مي دهد.
21- مدتي از رحلت
پيامبر اسلام(ص) نگذشته بود كه به دلايلي، نقل حديث نبوي (ص) ممنوع گرديد، عمده
ترين دليل منع حديث، اين بود كه برخي استدلال مي كردند كه ما را مراجعه به قرآن
كفايت مي كند، نقل حديث از پيامبر (ص) به مرور زمان گرفتار جعل احاديث و نسبت هاي
دروغ به پيامبر اسلام خواهد شد. در نتيجه ما را از مضامين آن دور مي سازد. در آن
زمان با آنكه ضرورت نقل حديث براي فهم آيات قرآن احساس مي گرديد اما تا زمان عمر
بن عبدالعزيزاموي، نقل حديث ممنوع بود، بعد از اين دوره است كه محدثان آزادانه به
نقل حديث مي پرداختند.
22- جوادي آملي،
آيةالله عبدالله، زن در آيينه جلال و جمال، اسراء، قم، زمستان، 1378،ص9-368
23- شيخ فضل الله ، آيةالله محمد حسين،پيشين،
ص13-12
24- جناتي،
ابراهيم، ادواراجتهاد از ديد گاه مذاهب اسلامي، انتشارات كيهان، تهران، 1372،ص257
25- حكيم پور، محمد، پيشين، ص18-17 به نقل قول از آيهالله
منتظري از مجلهي كيهان شماره 47. البته براي كنارگذاشتن موقت برخي از احكام، ميتوان
به تساوي ديه ميان كافر و مسلمان مثال زد، قوه قضائيه جمهوري
اسلامي ايران بر اساس تزاحم يكسري مصالح سياسي و وضعيت
مسلمانان، ديه كافر و مسلمان را مساوي اعلام كرد اين عمل به
معني كنار گذاشتن موقت برخي از احكام است و احكام قبلي همچنان ثابت است .
26-داودي، دكتر سعيد،پيشين،ص258
27-داودي،پيشين،ص259، مفردات راغب(با تلخيص)
28-مصطفوي، حسن، في كلمات القرآن الكريم، نشركتاب،
تهران، 1360، تحقيق واژه فضل.
29-نساء،
آيه 34
30-
جوادي آملي، آية الله عبد الله، پيشين، ص393
31-
نساء، آيه1
32-
مصباح يزدي،محمد تقي، حقوق وسياست در قرآن، ج2، ص2056(جزوه درسي)
33-
صدوق، محمد بن علي بن الحسين(ابن بابويه) من لايحضره الفقيه، ج3، منشورات جامه
مدرسين، قم، ص 379
34-
حجرات، آيه 13
35-
نحل، آيه 97
36-
آل عمران،آيه 195
37- ال عمران، آيات 45،37،43،42
38 – جمعه، آيه 2
39- زمر، آيه 9
40- صحفي، يسد محمد، تعاليم آسماني اسلام، دفتر انتشارات
اهل بيت، قم،1362، ص 44
41-ممتحنة،آيات 12،10
- 42ولايت واژهي عربي است كه از كلمه «ولي» گرفته شده است. ولي در لغت عرب به معناي آمدن چيزي است در
پي چيزي ديگر. اما مقصود از ولايت فقيه به معني سر پرستي
است ولايت به معني سرپرستي خود داراي اقسامي است كه
عبارتند از ولايت تكويني، ولايت بر تشريع و ولايت تشريعي.
«ولايت
تكويني» يعني سرپرستي موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عيني داشتن در آنها مانند
ولايت نفس انسان بر قواي دروني خودش. بازگشت ولايت تكويني به علت و معلول است،اين
نوع از ولايت، تنها بين علت و معلول تحقق مييابد، از اين رو ولايت تكويني هيچ گاه
تخلف بردار نيست و با اراده و خواست، در حيطه نفس موجود و متحقق ميشود. از اين
جهت ولايت تكويني فقط و فقط منحصر به ذات اقدس الهي و خداوند است.
ولايت بر تشريع يعني ولايت بر قانون گذاري و
تشريع احكام دين نيز از نظر متون فقهي منحصر به خداوند است زيرا اصل قوانين شرعي و
احكام الهي از سوي خداوند گذاشته ميشود و انبياء و رسولان آن را براي انسانها
آورده و تفسير ميكنند ان الحكم الاللله (يوسف آيه 67)
ولايت تشريعي نوعي سرپرستي است كه نه ولايت
تكويني و نه ولايت بر تشريع است بلكه ولايتي است در محدوده تشريع و تابع قانون
الهي و به عبارت ديگر مجري قانون الهي كه خود بر دو نوع مي گردد يكي ولايت به
محجوران و ديگر ولايت بر جامعهي خردمندان، اين نوع ولايت اعتباري و قرار دادي است
نه اينكه ذاتي باشد.
درگذشته
و در اكثر كتب فقهي مفهوم ولايت، ولايت بر محجوران و ناتوانان اطلاق ميگرديد.
يعني ولي فقيه يا مجتهد جامعالشرايط سرپرستي كساني را مانند، سفيه، مجنون و مفلس،
بچههاي كوچك و بی سر پرست و ... را به عهده داشتند مثلاً مقتولي اگر ولي دم نداشت
مجتهد ولي او بود و ديه او را از قاتل مطالبه ميكرد. اما به مرور زمان فقها مفهوم
ولايت را توسعه دادند و آن را شامل ولايت بر خردمندان نيز كردند، از اين جهت تفاوت
اساسي ميان ولايت فقيه و ولايت بر محجوران قايل گرديدند، زيرا يكي مربوط به افراد
ناتوان است و ديگري مربوط اداره جامعه اسلامي. تشكيل حكومت اسلامي ودلايل توسعه و مفهوم ولايت به سرپرستي
خردمندان و تشكيل حكومت اسلامي از نظر علماء متعدد است. دلايل نص (قرآن و روايات)
همان دلايلي است كه براي اثبات اجتهاد و مجتهدان به كار رفته است. اما عمدهترين
دليل توسعه مفهوم ولايت، همان دليل عقلي است كه امام خميني نيز بر آن تأكيد دارد و
اين خود دليلي ميشود كه عقل با توجه به نياز زمان و دين. فربه ميگردد همچنان كه
در زمانهاي گذشته دلايل اجتماع و نص (اخبار معصومين) فربه گرديده بود و اين فربهي
سبب شد كه نوع گريز از عقل در ميان فقهاي مسلمان به وجود آيد. براي مطالعه بيشتر
ر.ك، به ولايت فقيه جوادي آملي نشر اسراء، قم، 1378.
43-كليني،
اصول كافي،ج1،ص32،ح2
44-
مجلسي، محمد باقر،بحار الانوار،ج2،ص245،ح7
45-مجلسي،پيشين،ج53،ص181،ح10
46-جوادي
آملي، عبد الله، ولايت فقيه، نشراسراء ، قم، 1378،ص153
47- صدر،سيدرضا، اجتهاد و تقليد، نشر اسراء، قم،1378،ص153
48-آصفي، مهدي و ديگران، انديشه سياسي در
اسلام، ترجمه سرور دانش،ثقلين،قم، 1376، ص 58
49-ترجمه آيات در شان ملكه سبا. «چندان
درنگ نكرد(كه هدهد آمد و) گفت: من بر چيزي آگاهي يافتم كه تو بر آن آگاهي نيافتي،
من از سرزمين «سبا»، يك خبر قطعي براي تو آوردهام. من زني را ديدم كه بر آنان
حكومت ميكند، و همه چيز در اختيار دارد، و (بخصوص) تخت عظيمي دارد! او و قومش را
ديدم كه براي غير خدا (خورشيد) سجده ميكنند، و شيطان اعمالشان را در نظرشان جلوه
داده، و آنها را از راه (حق) باز داشته، از اين رو هدايت نميشوند. چرا براي
خداوند سجده نميكنند كه آنچه را در آسمانها و زمين پنهان است خارج (و آشكار) ميسازد،
و آنچه را پنهان ميداريد، يا آشكار ميكنيد، ميداند. خداوندي كه معبودي جز او
نيست،و پروردگاد عرش عظيم است. (سليمان) گفت: ما تحقيق ميكنيم ببينيم راست گفتي
يا از دروغگويان هستي. اين نامه را ببر و بر آنان بيفكن، سپس برگرد (و در گوشهاي
توقف كن) ببين آنها چه عكسالعملي نشان ميدهند. (ملكه سبا) گفت: اي اشراف! نامهي
پر ارزشي به سوي من افكنده شده! اين نامه از سليمان است، و چنين است: به نام خداوند
بخشندهي مهربان. توصيهي من اين است كه نسبت به من برتري جويي نكيند، و به سوي من
آييد در حالي كه تسليم حق هستيد. سپس گفت: اي اشراف (و اي بزرگان) نظر خود را در
اين امر مهم به من بازگوكنيد، كه من هيچ كار مهمي را بدون حضور (و مشورت) شما
انجام ندادهام. گفتند: ما داراي نيروي كافي و قدرت جنگي فراوان هستيم. ولي تصميم
نهايي با توست، ببين چه دستور ميدهي! گفت: پادشاهان هنگامي كه وارد منطقهي آبادي
شوند، آنرا به فساد و تباهي ميكشند و عزيزان آنجا را ذليل ميكنند، (آري) كار
آنان همين گونه است، و من (اكنون جنگ را صلاح نميبينم،) هديهي گرانبهايي براي
آنان ميفرستم، تا ببينم فرستاده من چه خبر ميآورند. (و از اين طريق آنها را
بيازمايم) هنگامي كه (فرستادهي ملكهي سبا) نزد سليمان آمد، گفت: مي خواهيد مرا
با مال كمك كنيد (و فريب دهيد؟) آنچه خدا به من داده، بهتر است از آنچه به شما
داده است، بلكه شما هستيد كه به هديه هايتان خوشحال ميشويد. به سوي آنان بازگرد
(و اعلان كن) با لشكرياني به سراغ آنان ميآييم كه قدرت مقابله با آن را نداشته
باشند، و آنان را از آن (سرزمين آباد) با ذلت و خواري بيرون ميرانيم. (سليمان)
گفت: اي بزرگان! كدام يك از شما تخت او را براي من ميآورد، پيش از آنكه به حال
تسليم نزد من آيد؟ عفريتي از جن گفت: من آن را نزد تو ميآورم، پيش از آنكه از
مجلست برخيزي ومن نسبت به اين امر، توانا و امينم، (اما) كسي كه دانشي از كتاب
(آسماني) داشت، گفت: پيش از آنكه چشم بر هم زني،آن را نزد تو خواهم آورد! و
هنگامي كه (سليمان) آن(تخت) را نزد خود ثابت و پابرجاديد، گفت: اين از فضل
پروردگار من است، تا مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جا ميآورم يا كفران ميكنم؟
و هر كس شكر كند،به نفع خود شكر ميكند، و هركس كفر نمايد (به زيان خويش نموده
است، كه) پروردگار من،غني و كريم است. (سليمان) گفت: تخت او را برايش ناشناس ساز،
ببينيم آيا متوجه ميشود، يا از كساني است كه هدايت نخواهند شد؟ هنگامي كه آمد، به
او گفته شد: آيا تخت تو اين گونه است؟ گفت: گويا خود آن است! و ما پيش از اين هم
آگاه بوديم و اسلام آورده بوديم. و او را از آنچه غير از خدا ميپرستيد، بازداشت،
كه او (ملكهي سبا) از قوم كافران بود. به او گفته شد: داخل حياط (قصر) شو! هنگامي
كه نظر به آن افكند، پنداشت نهر آبي است و ساق پاهاي خود را برهنه كرد تا از آن
بگذرد، اما سليمان گفت: (اين آب
نيست)، بلكه قصري است از بلور صاف، (ملكهي سبا) گفت: پروردگارا! من به خود ستم
كردم و (اينك) با سليمان براي خداوندي كه پروردگار عالميان است، اسلام آوردم.»
50-كديور، جميله، زن، اطلاعات، تهران، ش87، به نقل از محمد
حسين فضل الله از تآملات اسلاميه حول المرئه،ص11
51- فهيم كرماني،مرتضي،
چهره زن در آيينه اسلام و قرآن، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1374،ص25-30
52-هر من اندال، سير تكاملي عقل نوين، ج2، ص135، زيبايي نژاد و
سبحاني، درآمدي بر نظام شخصيت زن در اسلام، دفتر مطالعات زنان، دارالانوار، قم،
1381، ص19.
53-حكيم
پور،پيشين،ص5-364
54-فريدن،مايكل،
مباني حقوق بشر، ترجمه فريدون مجلسي، وزارت خارجه ايران، تهران، 1382،ص 18
55-
فريدن،مايكل، پيشين،ص1382
56-
سليمي،حسين،فرهنگرايي،جهاني شدن و حقوق بشر، دفتر مطالعات سياسي و بين المللي،
تهران، 1379،ص309
57-
سليمي،حسين، پيشين،ص335
58-عصر
روشنگري به قرن دوازدهم و سيزدهم بر مي گردد كه مهد پرورش روشنفكري غربي بود،
همگام با رشد سريع شهرها و توسعه امور تجاري و صنعتي، پديده روشنفكري جان تازه اي
يافت، قرن سيزدهم كه از آن در غرب به قرن« اتحاديه هاي حرفه اي، علمي ودانشگاهي»
ياد مي شود، سر آغاز تشكل هاي دانشگاهي و دانشجويي بود، دانشجويان با تشكيل
اتحاديه و اجتماعات از توان زايد الوصفي بر خوردار گرديدند، از آنجايي كه رياست و
تدريس در اختيار كليسا بود، به مرور زمان دانشجويان به مخالفت برخواستند وامتيازاتي را ازكليسابدست
آوردند،مخالفت با نظام سياسي حاكم در غرب در قالب اتحاديه هاي دانشجويي، دومين
مبارزه آنان بود، آنان در برابر فشارهاي نظام حاكم سياسي، به كليسا و پاپ پناه مي
بردند، اما به مرورزمان روشنفكران بر خلاف نظر اربابان كليسا تعليمات مذهب رسمي قرون وسطا را زير سئوال بردند
و به اصول و مباني آن شك و ترديد ايجاد كردند و رفته رفته زمينه جدايي دين از
سياست در غرب را فراهم ساخت و اين خود بستري شد براي يك تحول بزرگ در صحنه فكري،
سياسي، اجتماعي، علمي، صنعتي و... كه از آن به رنسانس تعبير مي كند.
59-سليمي،حسين،
پيشين،ص301
60-
اسناد بين المللي حقوق بشر، كميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان، كابل، 1381، ص83
61-اسناد
بين المللي حقوق بشر،پيشين،ص13
62-عبادي،
شيرين، تاريخچه اسناد حقوق بشر در ايران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،
تهران،1383،ص20
63-ناصر
زاده، هوشنگ،اعلاميه هاي حقوق بشر، ماجد تهران، 1372،ص21
64-
ناصرزاده، هوشنگ،پيشين،ص6
65-
اسناد بين المللي حقوق بشر، پيشين،ص89
66-رييسي،
مهدي، كنوانسيونزنان، نسيم قدس،قم، 1382،بخش ضميمه، متن اعلاميه كنوانسيون
67-در
قانون اساسي داود خان در ماده 27 آن آمده است:« تمام مردم افغانستان اعم از زن و مرد،
بدون تبعيض و امتياز در برابر قانون،از نظرحقوق و وجايب مساويند.»
در قانون اساسي جمهوري دموكراتيك افغانستان، هر
چند كه صريحا از تساوي حقوق ميان زن و مرد نام نبرده است، اما قيد«جنس» نشان مي
دهد كه اين قانون نيز بين زن و مرد، حق مساوي قايل شده اند، در ماده 28 آمده است:«
تمام اتباع افغانستان در مقابل قانون مساويند تمام اتباع افغانستان، بدون در نظر
داشت تعلق نژادي، ملي، قومي، زباني، جنس، محل سكونت و اقامت، دين، تحصيلات، نسب،
دارايي و موفق اجتماعي،حقوق و مكلفيت هاي مساوي دارند.»
متاسفانه در قوانين اساسي دولت آقاي رباني و
طالبان، نه تنها بين زن و مرد تساوي حقوقي در قانون قايل شده بود، بلكه به شدت آن
را نفي مي كرد، بدين ترتيب هر چند كه در قوانين اساسي داودخان و رژيم كمونيستي
كابل، بين زن و مرد تساوي حقوقي در قانون را متذكر شده بودند، اما به دليل وضعيت
سياسي و نظامي، در سه دهه گذشته قابل اجرا نگرديد.
68-
منصور نژاد، دكترمحمد، مسئله زن، اسلام و فمينسيم، برگ زيتون، تهران، 1381،ص207،
به نقل از كتاب« زنان و سياست در جهان»
69-
كديور، جميله،پيشين، ص110
70-
منصور نژاد،پيشين،ص209
71_
منصور نژاد، پيشين،ص210
72-مطهري،
مرتضي، نظام حقوقي زن در اسلام، صدرا،قم، 1357،ص184
73-
منصور نژاد پيشين،ص210،(پاورقي) بنقل از جامعه شناسي نگرشهاي فيمنيستي فصل پنجم
74-منصور نژاد،پيشين،ص206،به نقل از نگاه زنان(
مجموعه مقالات) نشر توسعه، تهران، 1377، ص144
فهرست منابع و مآخذ:
1- آصفي، مهدي و
ديگران، انديشه سياسي در اسلام، ترجمه سرور دانش،ثقلين،قم، 1376.
2- ابن قدامه،المغني، ج9.
3- اسناد بين المللي حقوق بشر، كميسيون مستقل حقوق بشر
افغانستان، كابل، 1381.
4- جناتي، ابراهيم،
ادواراجتهاد از ديد گاه مذاهب اسلامي، انتشارات كيهان تهران،1372
5- جوادي آملي، آيةالله عبدالله، زن در آيينه جلال و جمال،
اسراء، قم، زمستان، 1378.
6- جوادي آملي،
عبد الله، ولايت فقيه، نشراسراء ، قم، 1378.
7- حكيم پور، محمد، حقوق زن در كشاكش سنت و تجدد، نغمهي نو
انديش، تهران 1382.
8- داودي، دكتر سعيد، زنان و سه پرسش اساسي، مدرسه امام
علي(ع)، قم، 1382.
9- رشيد رضا، تفسيرالمنار، دارالمعرفة،بيروت.
10- رييسي، مهدي، كنوانسيونزنان، نسيم قدس،قم، 1382.
11- زمخشري،الكشاف،ج1،دارالكتب العربي،بيروت.
12- زيبايي نژاد و سبحاني، درآمدي بر نظام شخصيت زن در اسلام،
دفتر مطالعات زنان، دارالانوار، قم، 1381.
13- سبزواري، مواهب الرحمان،ج8، مطبعة الاداب، نجف،1417هق.
14- سليمي،حسين،فرهنگرايي،جهاني شدن و حقوق بشر، دفتر مطالعات
سياسي و بين المللي، تهران، 1379.
15- شيخ طوسي، تفسيرالتبيان،ج3، دارالاحياء التراث العربي،
بيروت.
16- شيخ طوسي، المبسوط، ج8.
17- صحفي، سيدمحمد، تعاليم آسماني اسلام، دفتر انتشارات اهل
بيت، قم،1362.
18- صدر،سيدرضا، اجتهاد و تقليد، نشر اسراء، قم،1378.
19- صدوق، محمد بن علي بن الحسين(ابن بابويه) من لايحضره الفقيه،
ج3، منشورات جامه مدرسين، قم.
20- طبا طبايي، محمد حسين، تفسير الميزان، ج4،موسسة الاعلمي
للمطبوعات، بيروت،1393هق.
21- طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن،ج3، موسسةالاعلمي
للمطبوعات، بيروت،1415هق.
22- عبادي، شيرين، تاريخچه اسناد حقوق بشر در ايران، انتشارات
روشنگران و مطالعات زنان، تهران،1383.
23- فخررازي، تفسيرالكبير،ج10،دارالكتب الاسلامية،تهران.
24- فريدن،مايكل، مباني حقوق بشر، ترجمه فريدون مجلسي، وزارت
خارجه ايران، تهران،1382.
25- فهيم كرماني،مرتضي، چهره زن در آيينه اسلام و قرآن،
دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران، 1374.
26- فضل الله، آيةالله محمد
حسين، زن پژوهي،آفاق تازه و تحولات فكري، مصاحبه اختصاصي با پيام زن شماره 6، سال
نهم، شهريور 1379.
27- قاسمي، محمدجمال الدين، تفسير قاسمي، دارالفكر بيروت،
ج3.
28- كديور، جميله، زن، اطلاعات، تهران.
39- كليني، اصول كافي،ج1.
30-
ماوردي، ابوالحسن،احكامالسلطانيه.
31- مجتهده امين، تفسير مخزن القرآن،ج4، انتشارات انجمن
حمايت از خانواده هاي بي سرپرست، اصفهان.
32- مجلهي كيهان شماره 47.
34- مجلسي، محمد باقر،بحار الانوار،ج2.
33- مصباح يزدي،محمد تقي، حقوق وسياست در قرآن، ج2، (جزوه درسي)
34- مصطفوي، حسن، في كلمات القرآن الكريم، نشركتاب، تهران.
35- مطهري، مرتضي، نظام حقوقي زن در اسلام، صدرا،قم، 1357.
36- منصور نژاد، دكترمحمد، مسئله زن، اسلام و فمينسيم، برگ زيتون،
تهران، 1381.
37- مهر پور، دكتر حسين، حقوق زن، اطلاعات،تهران، 1379.
38- ناصر زاده، هوشنگ،اعلاميه هاي حقوق بشر، ماجد تهران، 1372.
39- نگاه زنان( مجموعه مقالات) نشر توسعه، تهران، 1377.
40-نهج البلاغة، فيض الاسلام.
41- هر من اندال، سير تكاملي
عقل نوين، ج2،